تلخ و سیاه
این روزها دلهره و ترس و اندوه و ماتم رهایم نمیکند. مثل اونها که تو ایرانن کار و زندگی و درس و مشق و فکر و ذکرم همش اونجاست و درگیر حوادث اخیر. مدتهاست میخوام بیام بنویسم اما تمام وقتم پای سایتهای مختلف برای دریافت اخبار میگذره فرصت ندارم به وبلاگها حتی سر بزنم ببینم اونها از این روزها چی مینویسن.و حالا وقتی میبینم مردم کشته میشن و فقط یه لحظه خودم رو میذارم جای فرزند و یا خواهر اونها بغضه که گلو رو و اشکه که چشمام رو رها نمیکنه. این اتفاق از بغل گوش عزیزان من رد شده و چه فرقی میکنه اونها هم حتما عزیز کسی بوده اند.
امروز وقتی فیلم لحظه ی جون دادن دانشجویی تو اصفهان رو دیدم ....
نمیتونم دیگه نمیتونم ...
پی نوشت: خدایا از بچگیم شنیدم که میگن جای حق نشستی. نشون بده که تو همون خدای بچگیهای من هستی نه اون که این ها میگن و میپرستن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
