تبليغاتX
صُراحی - دلتنگی

صُراحی

دلتنگی

میبینی، شده عین جهنم مسلمونها وضع من این روزها. وقت داشتم اما حال نوشتنم نبود. حالا حالش هست اما وقتش نیست.

الان یه زنگ تفریح زدم برا خودم که بیام و یه ریزه بنویسم.

نمیدونم چون دیشب با مامان و بابا و شکیبا حرف زدم اما با صدرا نه یهو دلم براش تنگ شد و پر کشید یا چی؟! اما یهویی بد جور هواش رو کردم و دلم خواست کنارم بود و رو یکی از اون مودهای پرحرفی و بذله گویی و به ترک دیوار خندیدنش تا با هم از ته دل ریسه میرفتیم به حدی که اشکمون در میومد. اونقدر دلم براش تنگ شد که اشکم دراومد.

نمیدونم اما وقتی اینجوری دلتنگ خانواده ام میشم با وجودی که این دوری انتخاب خود خواسته ام بوده برای صعود تو زندگیم و داشتن آرامش اما باز هم دلم میخواد اونهایی رو که مسبب این انتخابن و یا بهتره بگم باعث شدن شرایط مطلوبمون امکان تحققی تو وطنمون نداشته باشه، ببندم به فحش و لعن و نفرین اما باز میگم چرا دلم رو برا مشتی نادان سیاه کنم. میبینی با ما چه کرده اند، راه مقابله ای نیست حتی دلمون رو هم نمیتونیم خنک کنیم چون اثرات جانبیش به خودمون برمیگرده، هٍی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط شکیلا  |