خوب به نظرم بعد از پست ظریف و لطیف و خانمانه ی قبلی وقتشه که براتون این ماجرا رو هم تعریف کنم.
اینجا اصولا برای انجام خیلی از کارها تفکیک خانم و آقا ندارن. منظورم اینه نمیگن این کار سخته و خانمها نباید انجامش بدن. یعنی انگار بعد از مبارزاتی که برای تساوی حقوق زن و مرد انجام دادن با قبول همه نوع کاری خانمها اون تفکیک رو برداشتن و تا به امروز هم این ماجرا ادامه پیدا کرده. این هم اعتراف کنم نسبت به ما نه تنها پسرهاشون که دخترهاشون هم دست به آچارتر و قوی تر هستن.
چند تا نمونه مثال بزنم:
پارسال که تنها بودم باید خونه رو رنگ میکردم. لازمه بگم اینجا ملت همه ی کارها رو خودشون انجام میدن از نقاشی و کاغذ دیواری کردن بگیر برو تا آخر. حالا رنگ کردن یه طرف، حمل سطلهای رنگ 30-20 کیلویی غصه ی من شده بود. همون دوستهای آلمانی مهربون که بهم کمک کردن، برای خرید هم همراهیم میکردن و از بس من مفاصل ضعیفی دارم از زانو و مچ دست و ... که دوستم جاش رو با من عوض کرده بود اون عمده ی کارها رو انجام میداد و من کمکش میکردم. برام باور کردنی نبود یه دختر که کمی جثه اش از من درشتتره بتونه اون همه بار سنگین رو اون هم نه برای خودش برای کس دیگه ای حمل کنه. خداییش تو نقاشی هم من نفر اصلی نبودم و زود میبریدم و خسته میشدم و اون مدام بار من رو به دوش کشید.
یا مثلا امیر که خودش آدم دست به آچاریه، تو ایران خیلی ابزار و وسایل زیادی نداشت و همیشه از دیدن اینکه بابای من کلی ابزار و ادوات فنی داره کیف میکرد. وقتی اومدیم اینجا بنا به نیاز یه ست کامل آچار و پیچ گوشتی خرید که بهش یه کمی میبالید تا اینکه یه بار که برای کمک به یکی از دوستهای من به خونه اش رفته بودیم هردومون از دیدن کلی ابزار و وسایل تو خونه یه دختر مبهوت مونده بودیم و به قول امیر حتی از بابای من هم بیشتر ابزار داشت اون دوستم.
همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که من از دفعه ی اولی که اومدیم، تو دانشگاه یه کار دانشجویی انجام میدم که شامل بررسی و آنالیز سیگنالهای زلزله از یه محدوده خاص هست. بعد از یک سال و نیم تصمیم گرفتم ببینم کار تو قسمتهای دیگه انستیتو چطوره. برای همین نصف زمانم رو به کار قبلی و نصف دیگه اش رو به کار تو آزمایشگاه ژئوفیزیک اختصاص دادم. این بخش دوم برام خیلی جالب و جدیده. یعنی تا حالا نه خودم همچین کاری انجام دادم و نه دیده بودم خانمی انجامش بده. باید یه سری نمونه (عموما استوانه ای شکل) با ارتفاع و قطرهای مختلف از سنگهای مختلف برای تستها تهیه کنیم. این کار شامل دریل کاری و سوهان زدن و استفاده از سنگ فرز میشه. خیلی کار خشن و سنگین و خطرناکی هم هست اما من دارم انجامش میدم و باید بگم از اینکه ترسم از اینجور وسایل ریخته خیلی ذوق کردم. باید بگم درسته کار آسونی نیست اما برام دیگه ابهت کار مردونه وجمله ی معروف "نه این کار خانمها نیست" و عباراتی از این دست رنگ باخته.
خلاصه که چنین آدم فنی هستم شدم من.
میگم آخر خودم رو چشم میزنم ها D-;
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
از بچگی از خیاطی کردن خوشم نمیومد. حتی وقتی همراه مامان یا پوران جون میرفتیم خرید، ورود به بزازی و انتخاب پارچه و ... جز قسمت نامطلوب بود برام. الان که فکر میکنم میبینم از یه طرف قدم به پیشخون بزازی ها نمیرسید که لااقل کنجکاوی کنم و از طرف دیگه هم از مرکز توجه دور میشدم چون خرید پارچه در حیطه ی مسائل مربوط به من نمیشد (اون موقع ها تک فرزند و تک نوه بودم پس باید بدونین این در مرکز توجه نبودن برام چه حکمی داشته) و اینها دست به دست هم دادن تا من به مقوله ی پارچه و خیاطی علاقمند نشم. حتی یه خاطره ی بد هم دارم که تو یکی از این خریدهای پارچه گم شدم. گرچه خیلی زود پیدام کردن اما این هم اضافه میشه باز به همون موضوع. خلاصه این موند روم تا همین حالا که من با دوخت و دوز و ظریف کاری و سوزن و نخ هنوز هم دوست نشدم. ا
اما به جاش از همون بچگی بافتنی رو دوست داشتم. اون موقع ها پوران جون هم ماشین بافتنی داشت و هم دستی با میل و کاموا میبافت. عاشق قسمت کلاف پیچیدن بودم که یه عالمه نخ رو شکل یه حلقه ی بزرگ مینداخت دور دو تا ساعدم و خودش از یه سر میچیدش دور هم تا گوله بشه و من باید برای راحت تر شدن کار یه نیم چرخی به دستام میدادم. خیلی حس خوبی داشت. از اینکه یه پای مهم ماجرا باشم و اندازه ی یه آدم بزرگ نقش ایفا کنم تو یه کاری خیلی خوشم میومد اون هم کاری که بقیه آدم بزرگها کسل کننده میدونستنش و همش از زیرش در میرفتن و نق میزدن و اعصاب پوران جون رو به هم میریختین. اون وقت من مثل شیر بدو بدو داوطلب بودم که عهده دارش بشم. خلاصه این حس هم موند روم تا حالا.
بعدش که بزرگتر شدیم دوره ی راهنمایی درس حرفه و فن دو نیمه داشت: نظری و عملی. و سوزن دوزی و خیاطی هم شامل میشد. من که روز خوشش از این کارها خوشم نمیومد حالا باز ای با چرخ خیاطی اونقدرها میونه ام بد نبود اما معلممون میگفت باید با دست بدوزین. فکر کن دیگه الان عشایر هم با دست نمیدوختن حالا بیا پیش بند و دامن رو با دست بدوز اون هم بخیه دوزی، وااااااااااااااای. خوب میشه حدس زد این بخش رو تماما مامان به عهده داشت.
گذشت و رسیدیم به دبیرستان و سال اول طرح کاد. اون هم با گلدوزی و سوزن دوزی. فکر کنم اگه من به جای هر یه نق یه کوک میزدم ها الان استادی بودم برا خودم. بازهم مامان جورم رو کشید اما شماره دوزی و بافتنیش رو خودم انجام دادم چون خوشم میومد. از بچگی از اینکه شماره دوزی هم توش نقشه خونی داشت و هم علامت دوختش ضربدر بود دوستش داشت (از همون موقع من اهل منطق و ریاضی بودم ها) و همون سال هم طرح کاد بالکل جمع شد و خلاص.
حالا این رو داشته باشین که من خانواده مادری کدبانو و هنرمندی دارم یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها. یه خاله ام مدتها با یکی از اقوام مزون داشتن و کار سنگ دوزی لباس عروس انجام میداد و اون یکی خاله ام قلاب دوزی اش حرف نداره. پوران جون خیاطی و بافتنی اش و خاله ی مامان گلدوزی و سرمه دوزی و خیاطی و بافتنی و ... مامان خودم هم با وجودی که معلم بوده و نه خانه دار در همه ی اونها دستی داره فقط آرتروز خیلی بهش مجال نمیده دیگه و بقیه هم مفاصل انگشتهاشون بدتر از همدیگه است. اما تو همچین فامیلی من نوبر بودم.
تا اینکه پارسال که اینجا تنها بودم یکی از دوستان آلمانی رو در حال بافتن شال گردن دیدم و یاد ایام شد برام و ته کارش هم اون یکی دوستم که به این آموزش میداد بلد نبود کور کنه که من در اوج ناباوری خودم، یه مدتی با خودم فکر کردم و یادم اومد باید چکار کنه و بهش یاد دادم و این شد که هوس بافتن به سرم افتاد. رفتم و میل و کاموا خریدم و چون تنها و دلتنگ امیر بودم به صورتی عشقولانه برای امیر یه شال سر انداختم. در سفر غافلگیرانه ام هم به ایران اون رو که البته هنوز تموم نشده بود با خودم برای امیر سوغاتی بردم که این هم خودش برای همه یه بهت گنده بود که شکیلا و کار دست !!!
تو اون سفر هم هم همه یه چند رجی اون شال رو بافتن و شد یه جورایی از آب گذشته و تا تموم بشه و امیر بیاد فکر کنم فقط یکی دو هفته از سرما مونده بود که شال لازم بود و زیاد استفاده نشد. و امسال هم کاپشن امیر کلاه نداره و من رفتم باز یه کلاف دیگه از همون پارسالی خریدم که با یه کلاف که از شال مونده بوده براش کلاه ببافم و الان مشغولم. گاهی که تو قطار مشغول بافتن میشم مردم با تعجب نگاه میکنن از اینکه یکی با سن من اون هم دانشجو (از ایستگاهی که سوار میشم میفهمند) مشغول بافتنه حیرت میکنن و پیرترهاشون هم طاقت نمیارن و میپرسن داری چی میبافی. خلاصه اینکه یه جورایی کاری در حال انقراض رو دارم احیا میکنم اون هم من که مشهور به فرار از کارهای خانمانه هستم. در ضمن از اینکه یه جورایی نشون میدم از اون خون هنرمندخاندان مادری در رگهای من هم جاریه حس خوبی دارم. فقط امیدوارم اتمام کلاه به عمر سرمای امسال قد بده.
خلاصه که اینگونه هنرمندی هستم شدم من.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
شاید خیلی ها در جریان حکمهای اعدام افرادی که در نوجوانی و زیر سن قانونی مرتکب جرم شدند و نیز اجرای این احکام در مورد اون نوجوانها بعد از سپری کردن سالهایی از عمر در زندان و رسیدن به سن قانونی باشند.
نمیدونم چند نفر با حذف این مجازات یا لااقل با حذف اون برای مجرمین زیر سن قانونی و قتلهای بدون قصد قبلی موافقند.
من معتقدم در جامعه ای که ملتش زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعیه احتمال وقوع جرم و جنایت بالاست چون در این شرایط بستر رشد فرهنگی بسیار ضعیفه. عامل اصلی جنایت در چنین وضعی در درجه ی اول فرد مجرم نیست پس عادلانه نیست که اشد مجازات برای مجرم در نظر گرفته بشه و جامعه یا حاکمیت یا دولت زیر بار ضعفهایش نره و از خودش سلب مسولیت کنه و هیچ بهایی هم نپردازه.
من میگم اگه یه نفر در شرایط درگیری و نزاع و یا اختلال روانی آدم کشته این دلیل نمیشه که دادگاه و قاضی عادل (!) که در سلامت عقل و روان باید دادرسی کنه با اون مقابله به مثل کنه. یعنی اگه مثل اون مجرم عمل کنه دیگه فرقی با اون نداره.
من فکر میکنم انسان به حکم اینکه جایزالخطاست به علت امکان بروز خطا نباید مجازات غیر قابل جبران برای هیچ مجرمی تعیین کنه.
به نظر من به هیچ وجه نباید ولی دم و بازماندگان مقتول حق دخالت در تعیین جرم داشته باشند چون اساس عدل و بی طرفی در قضاوت رو مخدوش میکنن.
من اگه بخوام باز هم بنویسم که چی میگم و چی فکر میکنم و نظرم چیه این پست میشه مثنوی هفتاد من کاغذ اما این هم بگم که اصلا تحت هر شرایطی کشتن اشتباهه پس باید در این قانون مجازات اعدام تجدید نظر کرد.
پس
برای اعتراض به این روند قضایی و احکام صادره اش و با اینکه قبول دارم باید قانون اصلاح بشه اما چون این پروژه زمان میبره فکر میکنم باید به آقای مصطفایی (وکیل نوجوانان در شرف اعدام) دست یاری بدیم برای جمع کردن دیه و جایگزینی اون با قصاص تا به عنوان اولین قدم از اجرای حکمهای در شرف وقوع ممانعت بشه و بعد شاید با این اقدام سیستم قضایی با در نظر گرفتن تعداد افراد یاری رسان در این ماجرا متوجه مخالفت جامعه با این روندی که در پیش گرفته بشه و راه برای تغییر این قانون باز بشه.
برای دریافت اطلاعات و جزئیات بیشتر به وبلاک آقای مصطفایی مراجه نمایید.
پیشنهاد به دوستان خارج از ایران: به موسسات خیریه شهرهای محل سکونت خود مراجعه کنید.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|