برشی از اختلافهای فرهنگی
امیر امیرانه اینجا در مورد این پست خانم میرزاده که روش تربیتی ایرانی ها یا ترکها رو مقایسه کرده بود با آلمانیها انتقاد کرده بود. شکی نیست که نمیشه در مورد فرهنگ هیچ کشوری با سیستم صفر و یک نظری داد. به هر حال همه جا خوب و بد کنار هم هستن.
من هم حالا میخوام با تجربه ای که این دو سال از زیر نظر داشتن نسبی فرهنگ این آلمانیها داشتم براتون نظرم رو بگم. من یه جورایی تعصبهای خاص خودم رو نسبت به خاک و فرهنگ و زبان مادریم دارم اما سعی هم میکنم این باعث نشه در مورد فرهنگ اقوام دیگه منکر نقاط قوتشون بشم و در این خصوص نحوه ی تربیت بچه هاشون خیلی بیشتر توجه من رو به خودش جلب میکنه شاید چون ریشه ی همه چیز رو میشه از همین جا پیدا کرد.
در مورد مهاجرین ترک باید بگم که اکثرشون ازطبقات خیلی ضعیف فرهنگی و اقتصادی ترکیه به عنوان کارگر اینجا اومدن و الان با وجود اینکه بیش از سه نسلشون اینجا هستن با تعصب مانع هر نوع پیشرفتی در این جامعه ی ترکهای مهاجر شدن. هنوزتعداد قابل توجهی از اونها به شدت کم سواد هستن و این ضعف رو به نسل بعدی منتقل میکنن، دلیلش هم عدم فراگیری زبان آلمانی هست که ناشی از به مهد نفرستادن بچه هاست (به علت اعتقاد به سیستم تربیت توسط مادر خانه دار. که این مادرها عموما کم سواد و صرفا مسلط به زبان ترکی هستن) خوب این بچه در سن مدرسه زبان رو خوب نمیفهمه و بالطبع درس رو یاد نمیگیره و ...
از دیگر ویژگیهاشون باید گفت خانواده های پرجمعیت که در خانه های کوچک زندگی میکنن و عموما سه تا شش فرزند خانواده فقط یک اتاق خواب دارن. دعوا و کتک مدل رایج تربیتی بچه ها درخانواده های ترکه. کم دیده ام با بچه هاشون خوب ومودب و مهربون صحبت کنن.
اما در بین همین ها آدمهای مودب و تحصیل کرده و موجه هم یافت میشود و تعداد دانشجویان ترک در دانشگاهها کم نیست اما به نسبت به جمعیت بالاشون این طیف چشمگیر نیست.
اما در مورد ایرانیهای اینجا: ایرانیهای مهاجر اینجا پناهنده های سیاسی هستن که از طبقات متوسط به بالای فرهنگی اون موقع در جامعه ایران محسوب میشدند. خیلی از اینها متاسفانه با سختیهایی که برای خروج از ایران کشیدن با رسیدن به اینجا چسبیدن به کار و دوری جستن از سیاست و یه جورایی از نظر فرهنگی در جا زدن و رشد چندانی نکردن. در بسیاری موارد نسبت به ایران و مشکلاتش و سرنوشتش علیرغم اینکه هنوز قسمت اعظم فامیلهاشون اونجا هستن واکنشی ندارن و حاضر به کوچکترین فعالیتی نیستن. من نمیتونم بپذیرم ایده ی “حالا که جونم رو خلاص کردم بی خیال بقیه“ رو اما شاید باید بهشون حق داد چون ما که جای اونها نبودیم. بعضی هم نه، هنوز ایران براشون معنای وطن داره و تا جایی که ازشون بر بیاد قدمهایی بر میدارن.
تو اکثر خانواده های مهاجر ایرانی یک یا دو بچه دیده میشه. بچه های هم سن و سال من فارسی زبان دومشونه و اون رو با لهجه حرف میزنن (کلا ما ایرانی ها در این موارد خوی نرم ومنعطفی داریم و شاید گاهی زود وا میدهیم. این خوبه یا بد؟ باز هم بستگی داره به اینکه از چه منظری بهش نگاه کنیم). در مورد تربیت بچه تقریبا مثل ایران شاید کمی کم رنگتر، نظام بچه سالاری رو دارن.
تفاوتی که برای من خیلی پر رنگ بوده اینه که ما ایرانیها خیلی آدمهای صبوری نیستیم و خوب در مقابل بچه هامون هم این صادقه. مدارا با بچه در حدی که من شاخهام سبز میشن یکی از بارزترین تفاوتهای تربیت ما و آلمانی هاست و خوب طبیعیه بچه ای که باهاش با صبر و مدارا رفتار بشه خیلی کمتر نق نق و یا گریه میکنه. اما چیزی که نباید از یاد برد اینه که والدین آلمانی با توجه به حمایت دولت نیازی به چند شیفت کار کردن ندارن و طبیعیه که برای بچه هاشون وقت بیشتری دارن که اون رو با حوصله صرف کنن. گرچه من مطمئن نیستم اون بخش از ایرانیها هم که مشکل مالی ندارن صبر کافی داشته باشند اما میخوام بگم به هر حال قیاسی که در بسترهای یکسان نباشه معقول نیست.
اما یه موضوع قابل توجه دیگه که باید بگم قابل قیاس هست اینه که آلمانیها بچه هاشون رو در موقعیتهای خیلی خطرناک هم زیر فشار ترس و استرس قرار نمیدن. تو ایران همه ی ما خودمون تجربه کردیم آه و وای و داد مادری رو که بچه اش چاقو دستش میگیره و یا جایی ایستاده که ممکنه بیافته. این رو شاید باید بگم محال اگرنه اما به ندرت بچه های آلمانی تجربه میکنن. خوب نتیجه اش نترس و با اعتماد به نفس بار اومدنشونه.
در مورد مداد رنگی، مثال خانم میرزاده جالب بود ولی شاید در قیاس اغراق شده بود اما جامع تر از اون اینه که جامعه آلمان همیشه برای سرگرم کردن بچه ها اهمیت خاص قائله چیزی که ما تو ایران نداریم. من تا بحال اینجا ندیدم مطب دکتری رو که کتاب داستان برای خردسالان و یا اسباب بازی براشون یه گوشه اش نچیده باشن این یعنی مهمه بچه ها کلافه نشن خوب این بچه نق نقو بار نمیاد بزرگ هم که شد آدم صبورتری خواهد بود چون کلافگی بی مورد رو در بچگی تجربه نکرده.
اما همین تربیت متفاوت در سنین بالاتر نتیجه اش گاهی با چیزی که به نظر ما میرسه در تضاده: ایرانیها در سی سالگی شرایط نسبتا معقول تری از نظر آینده ی شغلی با ثبات دارن اما آلمانیها تعداد زیادیشون هنوز با شغل موقت و درس تموم نکرده دست و پنجه نرم میکنن و یا اینکه دخترهای آلمانی چون باور جامعه اینه که ریاضی خوندن کار دخترها نیست از ریاضی میترسن و تعداد دخترهایی که رشته های مرتبط با ریاضی رو انتخاب میکنن به نسبت رشته های دیگه قابل اغماضه. این نشون میده اون اعتماد به نفس هم همیشه و همه جا دیده نمیشه. پس اگه ما قوتهاشون رو میبینیم در کنارش این ضعفهاشون هم هست که باید ریشه در یه اشکالی در تربیت کودکیشون و یا نظام تحصیلیشون داشته باشه.
به نظرم این نکات کوتاهی بود که من تو این مدت کوتاه به چشمم اومده و این موضوع از منظر روانشناسی قطعا خیلی فراخه که من اصلا در اون حیطه نه قصد داشتم وارد بشم و نه علمش رو دارم و صرفا قصدم بیان بخشی از دیده هام تو این مدت بود که شاید کمکی باشه برای اونها که میخوان نقدی سازنده بر این موضوع داشته باشن.
