قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
سالها بود دیگه ازشون خبری نبود. قاصدکها رو میگم. تو دنیای شاد و شیرین کودکیم موقع بازی تو حیاط چیزی به اندازه ی اینکه یه قاصدک به سراغم بیاد شادم نمیکرد. نمیدونم قانون قاصدکها رو بلدین یا نه. قاصدک حامل خبرهای خوشه اما مقصد داره. ممکنه ببینیش اما مال تو نباشه. اگه مال تو باشه، میاد و آروم نزدیکت میشه و از دستت فرار نمیکنه. اما تو نباید با دیدن یه قاصدک بدوی دنبالش. این رو یادت باشه. چون اگه خودش نیاد پیشت،یعنی مال تو نیست. تو دنیای بچگیم این رو یاد گرفته بودم که اگرچه با دیدن یه قاصدک ذوق زده میشم اما با هیجان دنبالش نکنم و به زور تصاحبش نکنم چون باید بره و خبر رو به صاحب خبر برسونه. پس آروم صبر میکردم و البته تو دلم غوغایی بود که خدایا یعنی میشه مال من باشه؟ و وقتی میشد، دیگه دنیا مال من بود. میومد و رو شونه ام یا لباسم مینشست. با ملایمت و خیلی نرم کف دستم میذاشتم و براندازش میکردم و بعد آروم میبردمش بغل گوشم و بعد یه خبری رو نه که بشنوم اما یه جور الهام شاید و یا حس درونی بهم میداد. یاد یه نفر میافتادم و یه تصوری میومد ازش تو ذهنم و شاید باور نکنین اما محال بود از اون آدم خبری نرسه. یا نامه اش یا تلفنش یا خودش میومد. این یکی از هیجانی ترین اسرار من و قاصدکها بود و بعدش میاوردمش نزدیک دهنم و بهش یه پیغامی میدادم ببره برا هر کسی که دوست داشتم. دنیای شیرینی بود و من یادم نیست از کی دیگه قاصدکی ندیدم تا دیروز و باز همون حس. در حدی که از ذوق اشک گوشه ی چشمم جمع شد و وقتی فهمیدم مال منه، وقتی کف دستم نشست، لرزش دستم رو حس میکردم و مثل همون شکیلای کوچولو ذوق زده تماشا کردمش و خوشحال شدم که قاصدکها برای همیشه ترکم نکردن. دوست داشتم نگه میداشتمش برای همیشه اما یادم اومد قاصدک تا وقتی مسافره شاده پس پیغامی دادم بهش و راهیش کردم. خوشحال شدم که خبرهای خوش همیشه هستن و به صاحبشون میرسن. مثل امروز که قاصدک در خونه ی فاطمه شمس رو زد و یکی از بهترین خبرهای عمرش رو بهش داد. برات خوشحالم فاطمه ی مهربان . تبریک میگم خبر خوب آزادی محمدرضای عزیزت رو. امیدوارم تو همین روزها خیل قاصدکها به خونه ی همه عزیزان در بند سری بزنن.
