حالا که باید سرم روکه مالامال درده از بغض فروخورده تو بغل میگرفتی،
حالا که باید اشک گریه هام رو پاک میکردی،
حالا که خسته ام از این دوری و انتظار و صبوری،
حالا که احتیاج دارم با قوت قلب دادنت نذاری بشکنم
کاش بودی
اما حیف،
حیف که افسوسم نه دردی رو دوا میکنه و نه معجزه ای
میدونی مسخره است اگه اینجا بودی نه
دردی بود، نه بغضی و نه اندوهی که بودنت رو برای مرهمشون شدن بخوام
این اوج فشار هم همش از ترس اعلام نتیجه ایه که ترس دارم اونی نباشه که باید و
میخواهیم
امروز وقتی مامانت گفت همین که تا دو هفته دیگه جواب رو میدن خبر خوبیه، عجیب
بود برام. من این خبر برام نه خوش بود، نه ناخوش.
مامان گفت به هر حال نتیجه هر چی که باشه از این بلاتکلیفی نجاتت میده و من دلم
فرو ریخت، برا من شاید این بلاتکلیفی رنج شیرینی باشه که به جون میخرمش اگه قرار
باشه جواب منفی رو بشنوم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
داره موعد موعود میرسه. باز هم
استرس، باز هم دلواپسی، بازهم نگرانی از جواب، باز هم دست دعا رو به آسمون.
ای خدا پس این حال تمومی
نداره، نه؟!
استرس کنکور
نگرانی نتیجه اش
دلواپسی جواب استخدام
نگرانی نمره ی زبان
دلواپسی پذیرش از دانشگاه فلان
استرس پیدا کردن یه موقعیت
شغلی
انتظار ویزا
آخه مگه یه آدم چقدر کشش داره
که این همه استرس روش باشه!
خدایا فقط برات شمردم این
موقعیتهایی رو که هممون چندتاییش رو تجربه کردیم تا یادت نره، که یادت باشه داری
باهامون چکار میکنی من یکی که مدعیم. حالا اسمش خیر و صلاحه یا تجربه و شناخته یا
هر کوفت و زهرمار دیگه ای. فقط بدون من مدعیم هر وقت که باشه و باشی و باشم.
نشد این مخلوقت رو هی پر از
اشک و بغض نکنی برا سنجیدن عیارش، نه؟!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
این یک پست طولانیست. شاید یک
درد مشترک، شاید یک دل نوشت، شاید یک بغض سالها فروخورده و شاید هم یک تب نوشت ازجسمی
بیمار:
اگه امشب سکته نکنم ازاین درد
گلوگیر دیگه مطمئن میشم که از سکته نخواهم مرد.
شدم عین یه دیوونه امشب. رقصیدم
تنها، بغض کردم تنهاتر، گریستم بی شونه، هق هق زدم بی آغوش. و این حال به اوجش
رسید با ترانه ی "غریبه ی ابی". نه با خود ترانه که همین اسم کافی بود.
گاهی بهت یورش میارن. افکاری
که از بس نتیجه گیری راجع بهشون سخته که عموما ترجیح میدی به روش اسکارلت باهاشون
تا کنی اما یهو، یه جا، خیلی بی مقدمه و حتی بی دلیل خِرِت رو میگیرن و دیگه مفری
نیست. وقتی هم که تنها باشی انگار اینها میشن سپاه دشمن و میفهمن که تو الان در
موضع ضعفی، اون وقته که فشارشون رو صد چندان میکنن.
خلاصه امروز بهم رودست زد.
جواب عقل مثل همیشه واضح، منطقی، قابل قبول و محکمه پسنده اما این دل رو چه میشه
کرد. این دل ناصبور و بی شکیب که زبون آدم سرش نمیشه وبه هیچ صراطی مستقیم نیست و
حق هم میگه.
اول بگم سوژه چیه: هجرت، جلای
وطن
من تو راهشم تقریبا، اما هنوز
به درستی کارم ایمان ندارم، که اگر داشتم کرور کرور سپاه عقل و دل حریفم نبود.
عقل میگه: الان که فرصت پردرآوردن
و بال گشودنه نباید تن به قفس داد حتی اگه این قفس وطنت باشه. باید رفت، خود رو
ساخت، جون گرفت و با دستی پر ازارمغان روزی که شاید دردی را بشه درمون بود برگشت.
دل اما میگه: اگه اون روز
نرسید چی؟
تازه مگه فقط همین رو میگه،
میگه: به چه قیمت دوری از
عزیزان، از پدر، از مادر، از خواهر و برادر، از مادر بزرگ و ...؟ اصلا چند وقت
دوری؟ اصلا کی میدونه برگشتی کسی مونده باشه، کی میدونه؟ و این اگه اتفاق بیافته
دردناکترین روز عمرمنه که اون روز من دیگه خودم رو هم تحمل نتوانم.
میگه: دوستهای خیلی خوب، اصلا
خوبتر از خوب یافتی اما میشه باهاشون یه شب مثل اون شب کلاردشت از ته ته دلت قهقهه
بزنی؟ میشه فارسی دل گویه کنی باهاشون؟ گیریم دوست ایرانی پیدا کردی، جای سالها
رفاقت رو پر میکنن برات؟ شب زنده داریهای با هم رو دارین، مثل اون دوستیهای
نوجوانی یا جوانی؟ وقتی باهاشون "سیمین بری" میخونی یا "ای الهه
ناز" خاطرات مشترک از جلو چشمتون رژه میره؟
حافظ خونی یه بزرگتر تو شب
یلدا، اومدن یه شگین از درموقع سال تحویل،ربنای ماه رمضون،کباب روز عید
قربون یا قیمه ی نذری رو چه میکنی؟
میگه: باشه ایران امروز جای
موندن نیست، فراریت میدن اما
"به بچه های تو و من
وقتی یه روز بزرگ شدن
فردا که میخوان بدونن ..."
آره من نمیخوام بچه ام فارسی
زبون دومش باشه. نمیخوام با لهجه فارسی حرف بزنه. نمیخوام دوتا ضرب المثل به جا
بلد نباشه استفاده کنه یا نه، اگه کسی دو تا ساده اش روبه کاربرد نفهمه این اصلا
محتوا و معنیش ورای کلمات توشه. نمیخوام از عشق کردن روی کول دایی یا آغوش پرعشق
خاله هیچ تجربه ای نداشته باشه. نمیخوام تاریخ تحویل سال نو و شب یلدا رو بلد
نباشه. نمیخوام چهارشنبه سوری ندونه چی هست، چون فقط من نخواستم جایی به دنیا
بیارمش که گذرنامه اش بی ارزش ترین مدرک تو دنیاست. آره میدونم همه اینها رو میشه
بهش یاد داد اما میشه براش ملموس هم کرد، میشه؟ چه جوری براش از خاطره های ناب
بچگیم، خرابکاریهای با خاله ام، کاموا بافتن مادربزرگم و ... با ذوق حرف بزنم و
تاب بیارم اون هاج و واج با دهن باز من رو نگاه کنه، چه جوری؟ و این اگه اتفاق
بیافته دردناکترین ظلمیه که من تو عمرم به بنی بشری تونستم بکنم و باز هم خودم رو
تحمل نتوانم.
من امشب در جواب به این دل
نادان ترین دنیام!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
دو هفته ی غیر منتظره ای در
ایران داشتم. با اینکه من فاعل مراسم سولپلیز کنون بودم اما خودم هم دست کمی از
دیگران نداشتم.
امروز ذوق نوشتن اومده سراغم.
اولا اینکه حسابی سرماخورده
ام. از اون نوع شدید که سالها سراغی ازم نگرفته بوده ها. از اون مدلهایی که دوست
داری یکی کنارت باشه هی ناز و نوازشت کنه، هی خودت رو براش لوس کنی. اون برات آب
پرتقال بیاره و سوپ بذاره و کلی نازکشیهای از این دست. بعضی وقتها هوس اینجور مریض
شدن و تو تخت افتادن میکردم اما حالا که خبری از نازکش نیست و کلی شدم اسباب درد
سر خودم و امروز از درس و مشق افتادم و تازه نزدیک امتحانهای ترم هم هست خیلی این
مریضی خوشایندم نیست. آخه یکی نیست بگه خدا جون قبلش یه جلسه ی شور و مشورتی چیزی
آخه عزیز من حالا درسته تو خدایی و کارت درسته اما اگه از قبل با آدم هماهنگی کنی
ازت کم نمیشه به خودت قسم.
دوم اینکه دی ماه است و فصل
تولدهای رو هم رو هم تنی چند از دوستان و عزیزان پس به همین بهانه تولدانه داریم: