دیروز از عصری هوا ابری بود. به امیر
گفتم بهتره ماشین رو نبری کارواش چون حتما از این بارونهای الکیه که فقط یه ذره
میاد و ماشین رو به گ.. میکشه اون هم گوش داد به حرفم. یه ساعتی گذشت و من داشتم
فکر میکردم که ای بابا پس چی شد چرا نمیباره. راستش دلم برا بارونهای شمال و
جنگلهای مه گرفته خیلی تنگ شده و این دلتنگی وقتی بیشتر شد که مامان هم دو روز پیش
از زیبایی بارون تو جنگلهای شیرگاه برام گفته بود (جالبه که خانواده ی من بعد از
سی و اندی سال زندگی در شمال هنوز عاشق بارون و جنگلشه و براش ذوق میکنه، نه؟!).
تو فکر بارون بودم که شروع شد. باز هم خدا جونم ذهنم و خوند و بهم حال داد. اما طبق
معمول بعد از چند دقیقه بارونه داشت رو به تموم شدن میرفت و من دلم نمیخواست این
حال و هوای خوب تموم بشه. تو ذهنم ترانه ی چکه کن ای ابرک من مدام میچرخید. از ته
دلم بارون بیشتری طلبیدم و ابرها هم نه نگفتن. از اون بارونهای شمال نشد، خیلی هم
طول نکشید اما برا یه شب تابستونی که تو
تهران باشی اون هم تو خ. ولی عصر یه حال اساسی داد.
در ضمن این رو هم بگم که یه
رکورد با حالی هم داشتیم ما. از پارک وی تا عصر جدید تو اون هوای باحال و خ. ولی
عصر خلوت در یک ربع ساعت طی شد. باور نمیکنین؟! خوب پس بگم دلیلش رو که خیلی ها
اون موقع در حال افطار بودن.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
من
الان خیلی خوشحالم و اومدم خوشیم رو باهاتون شریک بشم. امیر امروز دفاع
کرد و این یعنی 23 سال درس خوندن بالاخره تموم شد. جاتون خالی جلسه ی خوبی
بود. طبق معمول هم که گیرهای نگارشی و مضحک برقرار بود اما در نهایت درجه
ی عالی مزد زحماتش شد و فکر کنم خستگیش حسابی در رفت.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
به این سه ماهه که از اومدنمون میگذره
نگاه میکنم، خیلی کارها که تصمیم انجامشون رو داشتم انجام نشدن. چند تا کارهم
انجام شدن البته، اما در مجموع از اوضاع راضی نیستم. کتاب خوندم و دوز پایین آمده
ی خونم تا حدی بابت آن جبران شد. سیر سیر خانواده و فامیل رو دیدم که اون هم عالی
بود و وقتی فکر میکنم به زودی برمیگردم و معلوم نیست تا چند وقت دیگه نبینمشون خوشحال میشم از این سیر دیدنشون. یکی از نزدیکان فامیل که روم نمیشه بگم کیه هنوز ندیدم. به خدا تقصیر من نبوده ها اصلا هر بار یه اتفاقی مانع شد اما این باعث نمیشه شرمنده نباشم. دوستام رو خیلی خیلی کم دیدم و
هنوز هم خیلی ها رو ندیدم (البته یکی دو سری تو برنامه هستن که ببینمشون). چند
کتاب درسی پایه بود که میخواستم بخرم و بخونم که نشد. چند شهر ندیده ی این دیار را
میخواستم ببینم که نشد. ورزشمیخواستم
بکنم که نشد. وزن میخواستم کم کنم که نشد، بماند که چاقتر هم شدم این مدت. آلمانی
میخواستم بخونم که اون هم نشد. قصد داشتم ترس
از رانندگیم رو بعد از اون تصادف فجیع از بین ببرم که هنوز نشده (البته هنوز امکان
داره انجام بشه). باید خونه ی چند نفری میرفتیم که هنوز نرفتیم. خلاصه برنامه زیاد داشتم اما چون نمیشد تهران یا هر جای دیگه ای
مستقر موند انجام نشدن. نمیدونم بگم حیف که فایده نداره یا از اونی که انجام شده
راضی باشم! به هر حال سه ماه من هم اینچنین گذشت. از باقیمانده اش هم که بهتره نگم
چون یه سری کارهای اجباری داریم برا انجام که دیگه وقتی برا چیزی نمیمونه. از جمع
و جور کردن وسایل سفر و بسته بندی وسایلی که میمونه و فروش بعضی وسایل خونه بگیر
تا نقاشی ساختمون و اجاره دادنش و انصراف از دانشگاه و یه سری کار اداری و ... وای
که بهشون فکر میکنم سرسام میگیرم دیگه چه برسه به انجامشون.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|