تبليغاتX
صُراحی

صُراحی

خسرو هم رفت

چه تلخ!

تمام آنچه به آنها وابسته ایم هم تمام میشوند که دلبستگیهایمان کمتر شوند به این خاکی که ریشه های ما را در خود جا نمیدهد. خسرو را همه میشناسیم با هامونش، با خانه ی سبزش، با دکلمه ی اشعار سهرابش و این آخر ها با اتوبوس شبش. او هم رفت. دیگر جز تنی چند برای سینمایمان هم کسی نمانده. چندی دیگر در این بوم، مردم طعمی از هنر را هم مزه مزه نتوانند کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط شکیلا  | 

اومدم

سلام

-  اومدم بگم که زنده ام. سرم هم تو این یک ماه که برگشتیم خیلی شلوغ بوده. یه جورایی مارکوپولو شده ایم. فقط جمعه ی قبل رو از کل آخر هفته ها تهران و خونه ی خودمون بودیم. غیر آخر هفته ها هم اگر تهران بودیم که بیشتر مهمون بودیم وگر نه مهمون داشتیم. هنوز وقت نکردم به خیلی ها خبر بدم که برگشته ایم.

 - احساس میکنم کم حرف شده ام کمی هم دلم تنگ است یا شاید هم گرفته.  یه جور احساس خاصه که نمیدونم چیه انگار که دلم اعصاب نداره. دلم خلوت و سکوت و تفکر و تو خود فرو رفتن و کمی تا قسمتی گریه میطلبد اما چرا هنوز نمیدونم. همین.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط شکیلا  |