بعد از
تاخیری طولانی، سلام
برامون
مهمون اومده بود از ایران. به مدت یک هفته باهاشون رفته بودیم سفر. چند روز قبل از
اومدن مهمونها مشغول تدارکات سفر بودیم و بعد از اون هم تا دوباره به شرایط معمول
برگردیم طول کشید. این بود علت آپ نشدن صراحی.
و اما
اینبار چون دم برگشتنمون به ایرانه خیلی فرصت سفرنامه نویسی ندارم. فقط به اختصار
میگم براتون که اینبار هلند و بلژیک رو دیدیم. آمستردام بی نهایت زیبا بود. باغ
لاله هاش رو که دیگه نگو. یه گذری هم به رتردام داشتیم.
تو
بلژیک فقط بروکسل رو دیدیم که اون هم شهر خیلی قشنگی بود اما نفهمیدم چرا اروپایی
ها همه قبلش بهمون گفته بودن خیلی دیدنی نیست، شاید برا اونها نباشه اما برای ما
که جذاب بود.
پی نوشت: تبریک به دوستداران پرسپولیس. من سالهاست که دیگه تعصب فوتبالی ندارم اما امسال به نظرم این برد حق عمو افشین بود به ویژه با توجه به جبران اون کسر امتیاز.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
و
اما،
تولده و تولده مبارکه و مبارکه
امروز
شکیبا خانم ما متولد شده. فقط تبریک میگم چون با وجود تعریفهای بسیاری که ازش کردم
دیگه بیشتر از این بگم برا خودش ممکنه خطرناک بشه، نه که فکر کنین من چشمم شوره
ها!
فقط
خواستم بگم خواهر کوچولوی نازنازی من:
تولدت
مبارک ...ت بشه سه چارک
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
خوب میخوام نظرتون رو در مورد
یه موضوعی بدونم.
در انتخابات این دوره ریاست
جمهوری امریکا دوست دارین خاله هیلاری برنده بشه یا عمو اوباما (اسامی برگرفته از
یکی از پستهای لیشام)؟
شاید خیلی ها بگین به ما ربطی
نداره که بخواهیم نظری داشته باشیم. اما من نظرتون رو از این دیدگاه میخوام بدونم:
اینکه برای بار اول رئیس جمهور یکی از
قدرتهای دنیا یه سیاهپوست باشه براتون جالبتر یا بهتره بگم دوست داشتنی تره یا اینکه
یه خانوم باشه؟ در واقع چون رویداد چنین اتفاقی تو مملکت خودمون به دلایلی که بهتر
از من میدونین لااقل به عمر ما قد نخواهد داد، حالا که دیدم یه جا دیگه این امکان
فراهم شده خواستم نظرتون رو بدونم.
من شخصا، جدا از مسائل سیاسی و
احزاب ته دلم ترجیح میدم خاله هیلاری برنده بشه، چون این سالها شاهد موفقیتهای چشمگیری
در عرصه از بین رفتن تبعیض علیه سیاهپوستها بودم اما در عرصه تبعیض علیه زنان با وجود
حرکتهای چشمگیر شاهد چنین رویداد بزرگی نبودم.
حالا دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
دوستان این پست رو بخونین. به نظر من که حرف دل خیلی ها میتونه باشه، نه؟
این هم بگم که از گردون این هفته ی امیرانه پیداش کردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
بعد از
وین به سمت مونیخ حرکت کردیم. در مسیر توقفهایی هم تو شهرهای لینتس (Linz) و زالتسبورگ ((Salzburg به صرف صبحانه و ناهار داشتیم
و چند ساعتی هم تو این شهرها گشت زدیم. شهرهایی قدیمی و نسبتا کوچک که به نظر من
یه جور آرامش خاص تو شهر و مردمش حس میشد. این هم بگم که زالتسبورگ محل زندگی
موتزارت بوده و رو تمام صنایع دستی و اثار هنری این شهر عکسش دیده میشد.
در
نهایت شب به مونیخ رسیدیم. طبق برنامه که قرار بود منزل دوست آلمانی یکی از
همسفرها مهمون باشیم، اونجا مستقر شدیم. دو روز و سه شب رو مونیخ بودیم و شهر رو
گشتیم. راستش به نسبت تعریفهایی که از این شهر شنیده بودیم تفاوت خیلی زیادی نسبت
به سایر شهرهای آلمان توش ندیدیم. فقط نمایشگاههای بی نظیر مرسدس و بی ام و بسیار
چشمگیر بودن. مردمش هم مثل بقیه شهرهای آلمان خوش رو بودن، بر خلاف انچه که شنیده
بودیم اهالی بایرن سرد مزاج هستن.
مونیخ
نقطه ی پایان سفر نوروزی ما بود که همسفر ها از هم جدا شدیم و هر کس برگشت سر خونه
و زندگی خودش.
در
پایان از حمید برا پیشنهاد این سفر و بیتا برا فراهم کردن محل استقرار در مونیخ ممنونم.
و مهمتر از همه از امیر گلم هوار تا ممنونم که اگه کمپها رو برامون رزرو نکرده بود
معلوم نبود تو اون شبهای سرد تعطیلات که همه جا پر از مسافر بود، تو اون شهرهای
غریب باید ما باید چه میکردیم!
و اینجا
هم سفرنامه ی نوروزی من به پایان رسید.
اگر عمری بود تو یه پست جداگانه براتون چند تا عکس هم از این سفر میذارم.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|