خوب به
تلافی دیر آپ کردنهای این مدت، دارم زود به زود آپ میکنم ها!
برای
عید امسال یه برنامه ی خوب داریم. با بیتا و حمید قرار شده که پراگ، وین و مونیخ
رو ببینیم. کل برنامه ده روز طول میکشه. اگه هوا خوب باشه در کمپهای هر شهر چادر
میزنیم اما از اونجا که به هوای بهار اون هم تو اروپای مرطوب اعتباری نیست، در این
کمپها اتاق هم رزرو کردیم. زمان حرکت بعد از سال تحویل از خونه ی ما خواهد بود. امشب
حمید به ما ملحق میشه و برای سال تحویل، فردا با ما خواهد بود.
من از
ده روز پیش در تدارک هفت سین هستم. این اولین ساله که من خودم سبزه سبز کردم و هفت
سین میچینم چون ما معمولا برا عید چند روز قبل از تحویل سال خونه ی مامان و بابا
ها هستیم. خلاصه برا من که عاشق این مراسم عید و سنت هفت سین چیدن اون هستم اینکه
مسافریم دلیل بر این نمیشه که امسال رو بدون هفت سین بمونم. سبزه رو که خودم سبز
کردم. سماق و سنجد رو هم از مامان و بابا خواسته بودم که برام پست کنن که رسیده و
همراه با اونها هم دو تا سکه ی پنجاه تومنی نو از طرف یکی ازدوستان بسیار عزیز
خانوادگی که سیده و هر سال از عید غدیر برامون به عنوان ته کیسه نگه میداره به
دستمون رسید که خیلی ذوق کردم . یه گلدون خوشگل سنبل هم خریدم که حالا دیگه تمام
غنچه هاش باز شدن و عطر عید پیچیده تو خونه. سیر و سیب هم که از همینجا خریدم .
سپند هم که با خودم آورده بودم. سرکه هم که دارم. فقط سمنو ندارم که اون رو هم
مامان میخواست بفرسته اما نخواستم چون هم امکان داشت اجازه ندن با پست بیاد و هم
اینکه بدون اون هم تعداد سین ها بیش از هفت شده. مغازه ای هم که ماهی قرمز میفروشه
پیدا کردم و امروز یه شیطونش رو خریدم. تخم مرغهای رنگارنگ هم اینجا به وفور الان
تو بازار هست چون همزمان با عید ما اینجا هم عید پاکه که تخم مرغ رنگی نماد اونه
(باز هم یه تشابه فرهنگی دیگه). این هم از هفت سین نوروزی ما که امروز چیده شده و
شاید سال دیگه!!! عکسش رو هم براتون گذاشتم.
الان هم
شامم رو آماده کردم، همون سبزی پلو با ماهی معروف رو. یه رسمی هست از قدیم که من
از پدربزرگ خدا بیامرزم یاد گرفتم اون هم اینه که بعد ازآبکش کردن برنج (فقط سبزی
پلو!)، آب چلو رو با چند تا دونه پلو که هنوز دم نشده با کمی ماست مزه دار میکنن و
میخورن. من که خیلی دوست دارمش. نکته ی مهمش هم در اینه که اون آب چلو سرشار از
ویتامینهای موجود در سبزی و برنج هست. خلاصه جاتون خالی خوردم و یاد پدربزرگم هم
کردم.
راستی این
رو هم بگم که اینجا برا سال نو کانونهای فرهنگی مختلفی (ایرانیان، آذری ها و ...)
مراسم دارن و یه کنسرت هم تو یه شهر در نزدیکیمون هست که اتفاقا ما براش بلیط هم
داریم (قبل از اینکه برنامه ی سفر بریزیم، خریده بودیمش) اما خوب هیچ کدومشون رو
نمیتونیم ببینیم چون تو راهیم.
احتمال
داره که این مدت نتونم آپ کنم اما قول میدم بعد از برگشتن براتون از این سفر
بنویسم.
حالا هم سال نو رو تبریک میگم و برای همه سالی شاد ، همراه با آرامش آرزو میکنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
نمیدونم
چرا اکثر تولدهای خانوادگی ما اواخر ساله! و آخریش هم تولد صدراست (البته اگه از
تقلبی که تو شناسنامه اش کردیم و شده دقیقا اولین تولد سال مورخ یکم فروردین
صرفنظر کنیم)
صدرا یا
به قول دخترمون شیده (که من نقشش رو بازی میکنم) دایی کپله، اسمیه که من برا
داداشم انتخاب کردم، باور میکنین یه دختر هفت ساله چنین اسمی رو انتخاب کنه؟ خوب
ما اینیم دیگه.
خلاصه
ایشون داداش خوش تیپه ی منه، باز هم اگه از سایز شکمش صرفنظر کنیم. به هر حال برا
خواهرها که مهم نیست، یعنی یه جورایی مثل مامانها که براشون بچه هاشون بهترینن، برا خواهرها هم داداشها همیشه خوش تیپ ترین هستن. در اینجا قطعا آزا
جونم با من موافقه مگه نه؟
خلاصه اینها رو نوشتم که بگم: دایی کپله تولدت مبارک.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
آخر
هفته ی قبل ما رفته بودیم هامبورگ. باید بگم بهترین روزهای ما در این مدت شش ماه
بود. به قول امیر تازه دیدیم آلمان چقدر خوشگله! میتونم بگم اصفهان رو با توجه به
اینکه رودی هم از وسط شهرش میگذره با دیگر شهرهای ایران از نظر زیبایی مقایسه
کنین، هامبورگ هم یه همچین شهری است در قیاس با بقیه ی شهرهای آلمان که ما تا بحال دیدیم.
هامبورگ
دومین شهر بزرگ آلمانه و مردمش هم از سایر جاها خونگرم تر هستن، یعنی بقیه جاها
وقتی میبینن لبخند بر لب داری بهت با لبخند جواب میدن اما اینجا پیشدستی میکردن.
خلاصه که از اون شهرهاست که دل کندن ازشون برا آدم سخته و فرقی هم نداره طرفدار
شهرسازی مدرن باشی یا قدیمی، عشق مراکز خرید باشی یا فضای سبز و طبیعت، برا هر
ذائقه ای این شهر مطلوبه به نظر من.
ما چند
روز رو به دعوت یکی از دوستان امیر خونه ی اونها بودیم. خودش و دوست دخترش هردو
خیلی آدمهای زود جوش و خونگرمی هستن و خلاصه خیلی از بودن باهاشون لذت بردیم. یه
روز عصر هم برا دیدن پدر و مادرش به یه منطقه ی ویلایی از شهر رفتیم که برا من
دیگه خود بهشت بود، بس که زیبا بود. خونه ی پدری این رفیق ما رو به رودی بود که
محل عبور کشتیها به هامبورگه و دیدن اون همه کشتی با عظمت در فاصله ی بسیار نزدیک
من رو مثل یه بچه به ذوق وامیداشت. و اما از اون حیرت انگیز تر اطلاعات دقیق
والدین رفیقمون در مورد ایران از تاریخ و سیاست و تمدن بگیر تا هنر و قالی و ...
بود. شاید باورتون نشه که یه خانوم هفتاد ساله ی آلمانی اسم تمام شهرهای مهم صنعت
قالی ایران رو به خوبی تلفظ کنه.
یه چیز جالب دیگه هم اینکه از ما خواسته بودن براشون غذای
ایرانی بپزیم و ما هم جوجه کباب رو انتخاب کردیم که جاتون خالی و دست امیر درد
نکنه، خیلی هم عالی شد و بسیار هم براشون جالب و خوشمزه بود، اما نکته ی با نمک
این بود که چون عجله در تجربه ی طعم غذای ما داشتن تمام ادویه ها رو چشیدن و
میتونین تصور کنین که بعد از چشیدن فلفلهای تند ایرانی چه بر سرشون اومد دیگه!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
ملت ما یاد نگرفته شاید
شاد زیستن رو یا نه باید گفت از یادش برده اند با گفتن جلف و غیر موقره. حالم از هر چی که به
اسم متانت به زور به ملت من خوروندن به هم میخوره. وقتی پیرمردان و پیرزنان اینجا
رو شاد و شیطون با لباسها و آرایشهای دلقک وار تو کارناوال کلن دیدم یه جورای
دلم گرفت بهتره بگم دلم برا خودم و ملتم سوخت. اینها شادی تو تقویمشون ثبت شده بر
خلاف ما که نه تنها شادی رو از دل مردممون پاک کردن که اثری هم ازش تو تقویمهامون
نمونده به جز چند مورد که با سرسختی همین مردم هنوز زنده مونده و بقیه اش هم که
همشون مذهبیه که باز هم باید شکرش رو کرد که شادیه و گرنه که سر تا سر تقویم ما
سالگرد عزا بود. فکر کنم این ایمیل سررسید 1387 رو دیگه همه دیدن فقط بشینین
بشمرین که ما به چند مناسبت تو فرهنگمون بساط جشن و سرور به پا بوده اما حالا چی
بر سر اون تقویم و ما آوردن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|