خوب، من اومدم. اگرچه هنوز کلی کار دارم و سرم خلوت نیست اما به هر حال امشب اومدم. شاید هم
برا این اومدم که نق بزنم:
راستش
الان حالم خوش نیست. تو خونه تنهام، دارم ابی گوش میدم و این آلبوم آخر محشرش رو
هر وقت تنهایی گوش میدم یه جورایی دلم بیشتر تنگ میشه یا راستش رو بگم دلم شاید
گاهی هم هوس گریه کنه، فقط گاهی ها! و پیش خودمون بمونه از این گاهی وقتها من هم
باز گاهیش رو به دل این دلم راه میام. فکر کن تنها باشی، دلت گریه بخواد بی دلیلی ناشی
از یه پیشامد و تو بهش نه نگی و لوسش کنی و نازش رو هم بکشی. تا اینجا بگو خوب، اما
قبول داری بعدش چه فازی میده یه احساس آرامشی مفرط که دلت میخواد همونجور بمونی و
فرو بری توش شاید تا ابد (نکته ی بسیار مهم بی دلیل بودن یادت باشه ها و گر نه این
خبرها که گفتم نخواهد بود). من که هنوز هم سرّ این نوع گریه رو نفهمیدم.
خوب و
اما نق بعدی:
یه
خورده هنوز سرماخوردگی شدیدی که از دو هفته پیش میل نمودم باهام مونده و این کش
اومدنش اعصابم رو خرد کرده.
دیگه
اینکه امروز خیلی ذهنم درگیر اون تصمیم از مدتها نگرفته ام بود منظورم ترک وطنه.
راستش هر جور با خودم حساب کتاب میکنم و امتیاز میدم باز هم به نتیجه ای نمیرسم
یعنی بسته به اینکه رو چه مودی باشم یکی از کفه ها سنگین تر میشه. همش هم بحثهای
عاطفی یا رفاهی نیست ها، یعنی اگر فقط اینها بود باز شاید تصمیم گرفتن راحت تر
بود، بزرگترین و سخت ترین بخش موضوع بحث فلسفیشه. یعنی اینکه این دل پوست کلفتم
هنوزم که هنوزه با وجود دلایل و منطقهای بسیار به عدم امکان بهبود اوضاع مملکتم، به
این یقین که نمیشه پس آخرین راه یعنی بذار و برو رو انتخاب کن نرسیده. هنوزم ته
ته دلم نه که بگم امیدی هست ها اما
ناامیدی مطلق هم نیست. تمام این حرفها رو هم که مگه آدم چند سال عمر میکنه که
بخواد روش این قدر ریسک کنه و ... رو، هم از برم و هم قبول دارم اما چه کنم که این
دل زبون آدم سرش نمیشه. امیدوارم یه روزی نه چندان دور برسه به اون یقینی که باید
و چه خوش باشد که جهت این یقین همون باشه که هممون دوست داریم از ته ته دلهامون.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
ندیدم
کسی مثل تو این قدر با مهر و عاطفه آشنا، این اندازه سرشار از گذشت، اگر بابام
نبودی و باهات زندگی نکرده بودم میگفتم اینها ژسته اما حالا نمیگم آخه من لحظه
لحظه ی زندگیم رو با تو زیستم و دیدم که نه تنها کسانی رو که بدترین بدیها رو در
حقت کردن بخشیدی بلکه باز هم براشون دل سوزوندی. یه جاهایی درک نمیکردم و نمیکنم
چرا اما این تویی دیگه، تعریفی که من از بابا جی دارم اینه که وجودش تکیه گاه محکم
زندگی ماست و نشکنه، دلش گرچه به نازکی شیشه است اما اونقدر بزرگ که هر بدیی هر
قدر بزرگ باز هم براش قابل عفوه. بابا جی انسان آرمانی زندگیمه که خیلی دوست دارم
بهش شبیه باشم اما هر بار که خودم رو جاش میذارم میبینم که نمیتونم این قدر خوب
باشم.
اونها
که میگن دختر عشق باباشه یادشون رفته بگن از اون بیشتر بابا عشق دخترشه، پس من
میگم چون با دادن بابا جی باید بگم خدا بزرگترین نعمت دنیام رو به من داده یعنی همین امروز که زاد روز بهترین
بابای دنیاست.
"بابا
جی تولدت مبارک"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
بیش از
هشت سال از اولین باری که دیدمت میگذره. همون وقت فهمیدم این حسم نسبت به تو از یه
جنس دیگه است اما ترسیدم که باور کنم، ترسیدم که این حس عشق باشه. آخه پذیرش عشق
برا آدم سختی که من اون موقع بودم یه جورایی شاق ترین کار دنیا بود. من فکر میکردم
که عشق چیزی از جنس تملکه، وابستگیهاش برام حقیر مینمود.
و تو هم
از ابرازش ترسیدی. اما ترس تو از جنس دیگه ای بود. ترس از ابرازش به آدمی که سخت
مینمود و ناممکن نبود این ابراز عشق باعث بشه که برای همیشه حتی دوست بودن ساده ای
را با او از دست بدی، این رو بعد ها خودت بهم گفتی.
باور
دارم که عشق حقیقی صبر میکند تا زمانی که هر دو طرف مهیای آن باشند و دیدیم که
برای ما چندین سال صبر کرد.
و امروز
عزیزترینم ازت ممنونم به خاطر تمام در کنارم بودنهایت در لحظه لحظه ی راهی که چهار
سال از پیمودنش میگذره، از اینکه با بودنت عشق رو شناختم و دریافتم که از جنس دیگر
خواستن ها نیست بلکه خواستن کسی است بیش از آنکه او خود را چنین بخواهد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
این متن رو آذر ماه به صورت نت نوشته بودم که بعد ها ادامه اش بدم اما دیگه حرفم نیومد بیش از این. امشب دیدم که همچین هم ناقص نیست گفتم به همین شکل آپ کنمش:
این
روزها خیلی یاد گذشته ها مثلاً 5 یا 6 سال قبل میافتم که چقدر پیش میومد ازت چیزی
رو از ته ته قلبم بخواهم و تو هم نه نمیگفتی.
اما این سالها نه! نمیدونم چرا
ارتباطم اینقدر باهات کم شده ؟! یادش به خیر مهناز خیلی وقتها حواسم رو بهت جمع
میکرد.
میدونی چی شد که یادم افتاد؟ تقریباً شهریور ماه بود که دوباره یادت
افتادم، بازهم ازت چیزی میخواستم اون هم از ته ته دلم. با اشک ازت خواسته بودم رتبه ی خوب شکیبا رو تو
کنکور، و تو باز هم بهم نه نگفتی. مثل همیشه که وقتی چیزی رو از ته دل ازت میخواستم و بهم نه نمیگفتی.
آخه چرا؟ من نمیفهمم مگه میشه تو اینقدر بنده نواز
باشی اون هم این بنده ی فراموشکار رو؟! راستش خیلی به خودم بالیدم ها، خیلی، که چون تویی دارم و خجالت هم کشیدم که باز وقت خواستن اومدم سراغت اما چه کنم این خصلت بنده ی تو بودنم شده و راستش دلم برای تو هم سوخت که چون منی داری!!!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
چند روز پیش شکیبا گفت: مامان
تمام صراحی رو خونده و یه جاهایی اشک ریخته و وقتی شکیبا علت رو پرسیده مامان
گفته: دلم برا دخترم تنگ شده اما براشون بهتره که همون جا بمونن تا اینکه برگردن
اینجا با این وضع مملکت.
با شنیدن این موضوع بغضم گرفت و
با خودم فکر کردم که واقعاً چی پیش میاد برا آدمها بعد از پدر یا مادر شدن که نه
تنها در همه چیز بچه شون رو به خودشون ترجیح میدن که حتی حاضر نیستن اونها پی به
سختیی ببرن که پدر و مادر به خاطرشون تحمل میکنن، مثلاً غصه ی دلتنگیشون رو مطرح
نمیکنن که فرزند پی به این حس اونها نبره و بتونه دوری رو به خیال اینکه برا پدر و
مادر نبودش چندان هم سخت نیست تاب بیاره و در جایی که امکان زندگی بهتری داره ساکن
باشه. بابا جی و مامان جونم- عزیزترینهای زندگیم- میدونم که تحمل دوری رو صرفاً به
امید راحتی فرزند تحمل میکنین، میدونم که براتون سخته و از اون سخت تر اینکه بغض
این دلتنگی رو فرو بخورین و دم نزنین که مبادا من بفهمم و دلتنگتر شوم. خواستم
بدونین میفهمم و سپاسگزارتون هستم برای همیشه همراه بودنهاتون حتی اگر به قیمت
اذیت شدن خودتون بوده.
و نفرین بر مردمی که طعم خوش در
وطن و در کنار خانواده بودن رو از خیلی ها گرفته اند. یقین دارم اگر ایران ما یک دهم
رفاه، آسایش، آرامش و امکاناتی که
ایرانیها در خارج از کشور دارن رو داشت خیلی ها بر میگشتن که با کمترش تو مملکت
خودشون زندگی کنن، به زبون خودشون حرف بزنن و در کنار اقوام و دوستانشون باشن. غیر
از اینه؟
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|