تبليغاتX
صُراحی

صُراحی

هنر تعادل یا تعادل در هنر

 

من دم امتاحاناتمه و سرم شلوغه به همین دلیل زیاد وقت برا آپ کردن ندارم. همین جا به همه ی دوستانی که تو این مدت اومدن و سر زدن اما چیز جدیدی ننوشته بودم (و اونها هم طبق معمول نظری نداده بودن) قول میدم که از سه هفته دیگه باز مرتب آپ کنم. تو این مدت هم هر وقت فرصتی گیر بیارم اینکار رو میکنم.
اما امروز باز از یه مهمونی که دعوت بودیم بگم: رفتیم خونه ی استاد امیر تو یه شهر دیگه. به همراه او و همسرش که برامون یه تور تاریخی در شهرشون رزرو کرده بودن اول شهر رو گشتیم، بعد هم رفتیم خونه ی اونها. همسر این استاد امریکایی بود برا همین هر سه بچه آلمانی و انگلیسی صحبت میکردن. کل مهمونها به دسته های مختلف تقسیم و هر گروه با یکی از این بچه ها سرگرم شدیم. آخه انواع سرگرمیهای مهیج برا سنین ما رو داشتن، از چند نوع کارت بازی مختلف که برا من بعضیهاش جدید و لذت بخش بود (من هم که عاشق هر نوع بازی) گرفته تا گیتار نوازی و هر جنگولک بازی دیگه! خلاصه که خیلی خوش گذشت. اما باز به وضوح اختلاف فرهنگی ما با اینها در پذیرایی محسوس بود، دقیقاً همونطور که یه بار تو پست جشن تولد آلمانی شرح دادم، با تدارکات ساده نهایت لذت برا مهمان و میزبان فراهم شده بود. ولی طبق معمول به جز من و امیر (که زیر بار هم رنگ جماعت شدن تو این مورد نمیریم) باز هم کسی برا مهمونی لباس مناسب نپوشیده بود حتی صاحبخونه. راستش این موضوع برا ما ایرانیها، هر جا که بزرگ شده باشیم مهمه و قبول دارم که گاهی هم زیاده روی میکنیم. مثلاً برا کنسرت گوگوش، تو هوای بسیار سرد ملت با دامنهای خیلی کوتاه و بی جوراب میلرزیدن اما حاظر نشده بودن تیپشون یه کمی به هم بخوره. خوب دیگه این لباس مناسب پوشیدن در هر موقعیت هم هنری است که تو فرهنگ ما هست و به نظر من رعایت نکردنش به همون بدیست که زیاده روی کردنش.
اما یه نکته ی دیگه هم تو پایان کنسرت بود، برگشتن ایرانیها که اکثرشون با ماشین اومده بودن (بر خلاف آلمانیها که تا بشه از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده میکنن) ترافیکی باور نکردنی ایجاد کرده بودن که بعضیها میگفتن فقط بعد از کنسرتهای ایرانی اونجا این اتفاق میافته و اما نکته در این بود که اونها که با ماشین نیومده بودن پز میدادن که این نشون میده که اینجا هم ایرانیها از بقیه پولدارتر هستن. عجیب نیست آدم پز هم وطن بودن با آدمهای پولدار رو بده؟! آخه یکی نیست بگه گیرم پولدار بودن ارزش باشه، این وسط چی گیر توی پز دهنده ی هم وطن با اون پولدار میاد؟! شاید اگر میشد ثابت کرد ایرانیها همه با نبوغ اقتصادیشون پولدار شدن (که نمیشه) مایه ی مباهات میبود. اما این وسط اینکه فرهنگ استفاده از وسایل عمومی و حفاظت از محیط زیست رو ندارن هم به همون اندازه باعث سرشکستگی است. نه؟

به نظر من ما داریم چوب این پز دادنهای بی اساس و بالیدن به چیزهایی که در حقیقت ارزش نیستن و گاهی هم ضد ارزشن رو میخوریم و اگر جاده ی تعادل رو پیدا میکردیم شاید اوضاعمون به از این بود که هست.

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

تولده، مبارکه!

 

نمیدونین چه حالی میده آدم بعد از سالها که دوست داشته برادر و یا خواهر بزرگتر داشته باشه، بهترینهاش رو پیدا کنه اون هم درست همزمان و از جنس بهترین رفقهاش برا یه عمر (حالا این هم که خواهره هم سنم بود بهتر شد ها). برا من این دو عزیز همونطور که تولدهاشون پشت هم هست، به همون نسبت هم پشت هم پیدا شدن و اصلا نمیشه وصف کرد که چقدر از به دنیا اومدنشون، بودنشون و داشتنشون خوشحالم و به خودم میبالم.
اینکه میشه هنوز تو دنیا آدمهایی این قدر عاشق، صبور و آداب دان پیدا کرد به نظر من از هر دارایی و نعمتی بهتر و بزرگتره. امید آنکه قدرشون رو بدونیم.

 

از راه دور فریاد میزنم که صدا برسه:

امیر عزیز و آزای گلم تولدتون هزار هزار بار مبارک باشه
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

عدالت در مهرورزی

 

این مهرورزی ها به چه عدالتی هم تقسیم میشه من موندم!
همونطور که جناب رئیس جمهور در نهایت عدل به تمام ولایات مملکت سرکشی کردن، به همون تناسب هم مهرورزی دولته که داره از این ولایت به اون یکی قسمت میشه. باور نمیکنین؟! پس از اینکه با گذشت بیش از ده روز هنوز بسیاری از استانهای مشمول مهرورزی دچار مشکل قطع گاز هستن و در این میان با بارش برف بی سابقه مشمول مهری گزافتر از سوی طبیعت هم شدن، از آن سو خبر دیگری میرسد: نابودی تالاب انزلی به همت مهرورزانه ی رئیس سازمان حفاظت محیط زیست!!! خوب این هم سهم گیلانیهای عزیز که نگن پارتی بازی شده به ما کمتر مهر ورزیده شد!!! میگم یه پیشنهاد بدیم اسم سازمان حفاظت محیط زیست رو به سازمان نابودگر محیط زیست لااقل تغییر بدن که اینقدر اسم و عملکردش با هم متناقض نباشه. هر جا که نباید، داره مجوز احداث جاده میده دقیقاً در اجرای معکوس اصل پنجاهم قانون اساسی، برای از بین بردن طبیعت.
واقعاً اوضاع مملکت مصداق این شعر شده که:

 

 هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد

 

باغ ریاست جمهوری مد نظر است ها!
از
مهرورزی داخل مملکت بگیر برس تا به همسایه ها. از گذشت درسهم ایران از دریای خزر بنا به مصالحی گرفته تا زمزمه های تغییر قرارداد الجزایر و جزایر جنوبی و اسم خلیج تا ابد فارس (به کوری چشم هر آنکه نتواند دید).

 

آخه تا کی این مملکت زیر این همه بار دوام میاره؟!

 

 پی نوشت: برای اطلاعات بیشتر به http://guilanian.blogspot.com/2008/01/blog-post_06.html
مراجعه کنید.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

بدون تیتر

قبل از شروع این پست باید یه خاطره ی کوچولو رو که آزاده حتماً یادش میاد، تعریف کنم: این ماجرا اگر اشتباه نکنم بر میگرده به سال 77 حالا یه ذره عقب تر یا جلوترش مهم نیست. آزاده شروع کرده بود به برشمردن ویژگیهای اهالی فیروزکوه، البته با کمی شوخی. یعنی اگر از یه نفر از اهالی اون شهر چیزی میدید فوری اون رو به حساب همه میگذاشت و میگفت همه ی فیروزکوهی ها این ویژگی رو دارن. مثلاً همه ی فیروزکوهی ها جگر خام میخورن یا همه ی فیروزکوهی ها وقتی پیاده هستن از سواره رو استفاده میکنن و ... راستش پنج یا شش مورد بود که بقیه اش یادم نیست، اگر خودت یادته آزا جونم بگو. اما یکی دیگه از این صفات که یادمه و موضوع بحث این پست هست این بود که همه ی فیروزکوهی ها بعد از اینکه به کسی چیزی کادو دادن بعد از اون همیشه از لفظ کادوی من استفاده میکنن یعنی همیشه خودشون رو صاحب اون کادو میدونن.
حالا از این خاطره که بگذریم اینجا نمیخوام این رو که فیروزکوهی ها این ویژگی رو دارن یا نه، همه شون یا بعضیشون، تایید یا رد کنم فقط میخوام بگم هستن آدمهایی که این ویژگی رو دارن صرف نظر از اینکه اهل کجان و چه ملیتی دارن، در چه سطح مالی یا تحصیلی یا حتی فرهنگی قرار دارن و یا حتی چند سالشونه. باور نمیکنین!!! من خودم سراغ دارم.

مثلاً دیدین بعضی وقتها تو یه مهمونی موقع رفتن مهمونها، بچه شون کادویی که مامان و باباش برا میزبان آوردن میخواد با خودش ببره و فکر میکنه چون مامان و باباش اون رو خریدن پس اختیارش با اونه! اما در نهایت با شنیدن توضیح ازجانب والدین با اینکه قانع نمیشه با حرص کادو رو پس میده؟ یعنی مجبوره وگر نه که به هیچ وجه زیر بار این کار نمیره. تا حالا فکر کردین اگر یه همچین اتفاقی رخ بده با این فرق که طرف یه بچه کوچولو نباشه و رو کمک مامان و باباش هم نشه حساب کرد تکلیف میزبان چیه؟

 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

زمستان بی گاز، با انرژی هسته ای

 
 
 
 

شهر من سرد است
مردمش ناشتا
شعله ها خاموش
دیو یخ بر جا

هرکه وا گوید
این حدیث ما

کس نمیبینش
روز بعد، فردا


اینکه مردم تو زمستون گرما و نون بخوان و اگر نبود اعتراض کنن که دیگه اقدام علیه امنیت ملی و یا خواسته ی غیر مشروع نیست! پس آقایون دولتمرد دیگه به این چرا اهمیت نمیدین؟ گیریم از گوشمالی دادن ملت معترض، به بهانه ای اینچنین بدتون نیاد اما آخه بچه ها ی سرمازده و گرسنه که دیگه گناهی ندارن.

با انرژی هسته ای هم که هنوز ما اونقدر پیشرفته نیستیم که بخاریمون رو گرم کنیم یا نون بپزیم. پس فعلاً به همون انرژی گاز نیاز داریم آقایون!!!
آهای کسی تو اون دولت وامونده نیست که کر نباشه؟!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

سال نو مبارک

خوب این هم از این! سال نو میلادی با یه آتش بازی بسیار زیبا شروع شد. نمیدونین این چینیها چه چیزها که نمیسازن و من نمیدونم چرا این راکتها و فشفشه های زیبا و چند رنگ و شکل به شکلشون به ایران نمیرسه؟! به هر حال امیدوارم که سال خوبی باشه و به همه ی کسانی که این زمان، سال نوشون شروع میشه تبریک میگم و براشون آرزوی سالی شاد و سرشار از آرامش دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط شکیلا  | 

جشن آتش

باز هم یه شباهت بین رسوم خودمون با این غربی ها پیدا کردم. اینجا شب سال نو یعنی سی و یکم دسامبر آتش بازی دارن چیزی شبیه به چهارشنبه سوریهای سالهای اخیر در ایران. و از اون جالبتر اینکه اینجا هم مثل بچه های ما ازچند وقت قبلش به پیشواز میرن.
به نظر میرسه رسوم ریشه در کهن ترین باورهای بشری داره، وقتی که هنوز این همه پراکندگی بین ملل به وجود نیومده بود و این شباهتها ناشی از اونه.
و آتش رکنی همیشه ماندگار در این رسم هاست  که نه قدرت کلیسا  و نه  حمله ی  تازی نتونست  براندازش.

جاوید باد جشن آتش.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

بی نظیر و آیدین هم رفتند

 

خیلی حالم گرفته شد وقتی خبر ترور بی نظیر بوتو و فوت آیدین نیکخواه بهرامی رو خوندم.
بی نظیر رو از کودکیهام دوست داشتم به خاطر اینکه تو تلویزیون اون موقع از معدود مواردی بود که با وجود حجابش که چندان هم سفت و سخت نبود زیبا به نظرم میومد و بزرگتر که شدم این احساس باهام موند به دلیلی دیگه، شاید اینکه باز هم جز معدود مواردی بود که تو این دنیای مرد مدار اجازه نداد جنسیتش محدودیتش باشه.
و آیدین پسر استاد فیزیک ترم یک من بود و خوب بقیه اش هم که همه میدونین از بازیکنان تیم ملی بسکتبال، یکی ازبهترینهاش هم بود ...
خیلی دستم به نوشتن نمیره چی میشه گفت به جز روحشون شاد؟!
فقط نمیدونم این چند روز چرا اخبار افتاده رو دور مرگ و میر! خدایا بسه دیگه لطفاً همین جا تمومش کن.

 
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

گوگوش، محبوب نسل ها

دیشب بدون اغراق یکی از بهترین شبهای زندگیم بود. فکرش رو بکن از بچگیم عاشق هنرمندی بودم که یه مدت تو ایران بود و امکان ابراز هنرش رو نداشت و بعد از بیست و یک سال هم که امکانش براش فراهم شد دیگه تو ایران نبود که من امکان حظ بردن از هنرنماییش رو داشته باشم. یه عمر فقط با عکسهاش و فیلمهاش لذت رو مزه مزه کردم. اما دیشب از نزدیک، خیلی نزدیک دیدمش. گرچه ما بلیط رده ی یک (گرونترین بلیط) رو خریده بودیم اما راستش به نظر من وقتی ردیف اول نباشی دیگه بقیه ردیفها برا عکس گرفتن زیاد فرقی با هم ندارن. به همین دلیل نشد عکسهای خوبی بگیریم. اما من به هر قیمتی بود خودم رو پای سن رسوندم و هنرمند محبوبم، محبوب چندین نسل از جمله بابا جی رو از نزدیک دیدم. باور نمیکنین مثل قدیم ها  خیلی شیک و زیبا، سرشار از انرژی با همون اداها و رقصهای خاص خودش، با همون نفس دوباره رو صحنه بود. بارها تشویقهای جمعیتی که سالن رو پر کرده بود به گریه انداختش و او هم بارها با اجرای ترانه های قدیمیش جمعیت رو. بارها و بارها فریادها و کف زدنهای بی پایان جمعیت او رو به سجده در برابر این همه عشق واداشت و بارها و بارها او با اجراهای بی نظیرش جمعیت رو برای ادای احترام به پا خیزاند. دیشب سالن پر بود، پر از مردمی که فقط عشقشون به گوگوش میتونه اونها رو تو سرمای زمستون آلمان پشت در منتظر نگه داره، عشق به تک شاه ماهی بازمانده از شادیهای دور سرزمینشون.
و من به این میاندیشیدم که آیا روزی او امکان عرضه ی هنرش رو در وطنش خواهد یافت و هواداران سالها در انتظارش اگر آن روز فرا رسد چه ها که نخواهند کرد و آیا اشک در آن هنگام به او امکان اجرا خواهد داد.

امید آنکه آن روز دور نباشد.



پی نوشت: غرض از اینکه خرید گرونترین بلیط در متن عنوان شد نه ابراز پز که صرفاً آگاهی عموم بر این امر بود که اگر مطمئن نیستین که ردیف اولین الکی پولتون و دور نریزین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

شب یلدا

 
 

امسال شب یلدا علاوه بر اینکه اولین روز دی ماه و زمستان بود، اولین روز هفته هم بود که من خیلی از این ترتیبش خوشم اومد. من و امیر اینجا یه شب یلدای دو نفری داشتیم. اگر چه نشد به سنت خوردن چهل قلم خوراکی وفادار بمونیم اما اقلام رو به بیش از بیست مورد رسوندیم. فقط جای ته چین های مامان برا شام خیلی خالی بود و نیز سایر تنقلات و خوراکیهای مامان پز. این هم عکس بعضی از خوراکیهای ماست.



دو شب قبل از شب یلدا هم اینجا برف اومد که عکسش رو (نمایی از پنجره ی آپارتمان خودمون) براتون گذاشتم. اولین روز من بعد از بیدار شدن با بهت به سپیدپوش شدن همه جا نگاه میکردم. آخه میگن اینجا به ندرت برفی میاد که همه جا رو بپوشونه برا همین برام غیر منتظره بود.
از جمعه ما به مدت دو هفته برا سال نو تعطیل شدیم و پس فردا هم قراره که به کنسرت گوگوش بریم اگر شد که عکسهای خوبی بگیریم حتماً براتون میذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط شکیلا  |