دیشب
تولد یکی از دوستای امیر دعوت بودیم. حالا میخوام براتون از فرق همچین مهمونیی با
ایران بگم:
- ما
معمولاً این جور مهمونیها یه کمی لباس رسمی تر میپوشیم، حالا نه کت و کروات اما
دیگه با همون لباس کار یا دانشگاه هم نمیریم دیگه. اما دیشب فقط من و امیر تر و تمیز
و مرتب رفته بودیم و بقیه چه مهمون و چه صاحبخونه با همون تیپ همیشگی بودن.
- تعداد مهمونها خیلی زیاد بود اما اینجا از بس
که به سر پا ایستادن عادت دارن براشون اصلاً مهم نیست که به تعداد همه جا برا نشستن
نیست و بیش از نیمی از مهمونها ایستاده بودن، اما حالا ما اول حساب میکنیم چند تا
جا داریم و به خاطر این محدودیت از دعوت خیلی از دوستان مجبوریم بر خلاف میلمون صرفنظر
کنیم.
- نکته
ی دیگه نحوه ی پذیرایی بود ما چون اولین بار بود میرفتیم خونشون همون اول، همه ی
خونه به ما نشون داده شد (که بر خلاف ما که از یه هفته قبل کل خونه رو میسابیم
اتاقها مرتب نشده بودن) بعد هم بهمون در مورد محتویات تمام خوردنیها و نوشیدنیها
از رو اجاق گرفته تا تو یخچال توضیخ دادن و گفتن سلف سرویسه و هر کس هر چی میخواد
بر داره. اصلاً مدل ما که هی بیان و برن و ببینن کی چی نخورده و هی بهش تعارف کنن
در کار نبود.
- از
شامشون هم بگم که خیلی سبک و خوشمزه و ساده و سالم بود، شامل دو نوع سوپ (گوشتی و
گیاهی)، سالاد ماکارانی (بدون مایونز)، دو نوع ماست فرآوری شده، چند نوع
زیتون و نون. انواع نوشیدنی و چیپس و اسنک
هم که به وفور و بنا به سلیقه های مختلف موجود بود.
- هدایا
بسیار ساده، مختصر و محض یادگاری تهیه شده بودن. اکیپ دوستان دانشگاهی ( که ما هم
جزئشون بودیم) اطلاعات دو تا برنامه ی صخره نوردی و اسکی رو پرینت کرده بودن و با
امضاهاشون تو یه پاکت گذاشته بودن و قرار بر این بود هر کس تمایل داشت در زمانی که
همه با هم مشترکاً در موردش به توافق میرسن به همراه گیرنده ی کادو در اون برنامه
شرکت کنن و او رو مهمون کنن.
- اما
نکته ی بسیار عجیب اینکه این جشن تولد کیک نداشت!!!
حالا
این مهمونی رو با مشابهش تو ایران مقایسه کنین که صاحبخونه از یه هفته قبل در حال
تدارکه و کلی خسته میشه و مهمونها معذب از زحمتی که به او دادن. به نظر من ما
ایرانیهای شهره به مهمون نوازی زیادی خودمون رو برا مهمون به دردسر میندازیم که
اصلاً هم باعث نمیشه بهش بیشتر خوش بگذره چون هم معذب شده و هم ما با تعارف این
غذا و اون غذا بیچارش میکنیم. از اون طرف هم که خودمون یه هفته بعد از مهمون نیاز
به تجدید قوا داریم. خوب بابا چه کاریه، وقتی میشه ساده و راحت همه چیز برگزار بشه
و کسی اذیت نشه و به همه هم خوش بگذره ما چرا این روشها رو تغییر نمیدیم.البته این
تغییر در اکثر بچه های نسل من داره اتفاق میافته و من روی صحبتم بیشتر نسل قبل
یعنی مامان و بابا هاست.
اما از
اون طرف هم من زیاد این مدل یلخیشون رو نپسندیدم، خوب بابا مهمون داری یا مهمونی
میری بد نیست که کمی تو لباس پوشیدنت مرتب تر باشی.
و از
اینکه کیک هم در کار نبود اصلا خوشم نیومد. آخه اصلاً مگه تولد بدون کیک و شمع فوت
کردن، تولد میشه؟ حالا نگین من عجب شکمویی هستم ها! اما کلاً کیک خوب چیزیه، مگه
نه؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
این
روزها اینجا هم مثل شبهای عید ما شلوغه. تو این قسمت از آلمان هم کریسمس مارکتهاش
خیلی معروفن: یه سری کلبه ی چوبی که توشون از انواع خوراکیها (شامل غذاهای حاضری،
آجیل، شکلات و حتی پشمک) و نوشیدنیها و
لباسهای گرم گرفته تا شمع و مجسمه و
تزئینات درخت کریسمس و بدلیجات رو میفروشن. بعضی از فروشنده هاشون هم که با ذوق
ترن لباسهای سنتی مشابه چند قرن پیش میپوشن. خلاصه مردم حسابی در تکاپو وسرگرم
خرید کادو و مقدمه چینی برای سال نو هستن. این شباهتها در حالی که ما فرهنگهای
متفاوت داریم برا من که خیلی جالبه. امیدوارم که سال خوبی برا همه در پیش رو باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
سپاس و
شکر برای تمام این سالها مهرت، عشقت، صبوریت، فداکاریت، زحماتت و بودنت.
ممنون
که در تمام این مدت تمام تلاشت حفظ خانه ای پر از مهربانی و صمیمیت بوده و چقدر هم
موفق بوده ای چون ما همیشه پشتوانه ی عاطفیمان با تو مستحکمه.
برای
همه ی آنچه بیش از حد وظایف یک مادره و تو انجام دادی و میدی متشکرم.
امید
اینکه سالها باشی تا باشیم: هزار هزار بار تولدت مبارک مهربان مادرم.
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
شکیبا بین
ما سه بچه ی خونه از دوتای دیگه (من و صدرا) سرتره، چه تو درس و کنکور و دانشگاه و
چه تو اخلاق و پشتکار و هنر. فقط چون که بچه ی آخریه یه کمی وابستگیهای عاطفیش
زیاده. امسال هم که این جوجه ی کوچولو دانشگاه تهران قبول شده و اومده دور از خونه
زندگی کنه، ما اومدیم آلمان و صدرا هم توی یه شرکت کار پیدا کرده و چون این کار در
کنار درس و دانشگاهشه کمتر خونه هست، در نتیجه شکیبا خیلی احساس تنهایی و دلتنگی
میکنه. چند روز پیش که با من تماس گرفت صداش خیلی بغض آلود بود و من هم کم مونده
بود اشکم در بیاد. اما این رسم زندگیه و گریز ناپذیره، یعنی نمیشه آدم تمام
چیزهایی که دوست داره با هم داشته باشه ( در کنار خانواده باشه و رشته ای که دوست
داره تو دانشگاهی که دوست داره رو بخونه و ... ) اگر هم منطقی بهش نگاه کنی اینجوری
بعد از یه مدتی کسالت آور میشد.
شکیبا
جونم میدونم برات خیلی سخته اما تحمل کن چون تو زندگی هر کسی فازی هست به نام گذار
که بین دو مرحله ی متعادل زندگی اون فرده، گذشتن از این فاز شاید دردناک باشه اما
در طی اون فرد به رشد بسیار با ارزشی میرسه و در خودش تواناییهای بیشماری کشف
میکنه که در آینده وقتی به گذشته فکر میکنه گاه براش حیرت انگیزه.
در ضمن
برای راحت تر کنار اومدن با شرایط سخت بد نیست برای مقایسه به کسانی که در شرایطی به مراتب سحت تر
از تو به سر میبرن نظری بیاندازی، این روش در بسیاری موارد خوب جواب میده.
پس
خواهرکم صبر پیشه کن که ایام غم گذراست. من هم برات آرزو میکنم هر چه زودتر راه
فائق آمدن بر این دلتنگی ها و تنهایی ها را بیابی.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
تا حالا به اینکه چند سالتونه فکر کردین؟
بذارین
از اول ماجرا تعریف کنم:
اگر
اشتباه نکنم بهار همین امسال بود، دایی مجید اومده بود تهران و این بحث که من
اصلاً احساس اینکه دارم چهل ساله میشم رو ندارم آغاز کرد. میگفت من اصلاً احساس
نمیکنم که با شماها دوازده یا سیزده سال اختلاف سن دارم، فکر میکنم هجده، بیست یا
بیست و پنج ساله ام . راست هم میگفت، چون ما هم این رو حس نمیکنیم. از بس که این
دایی جان من شوخ و بذله گوست، پیر و جوون تو فامیل باهاش خوشن و احساس نزدیکی
بهش میکنن.
این
دلیلی بود که من اون موقع به ذهنم رسید. اما حالا بعد از گذشت چند ماه وقتی جدی تر
به این موضوع فکر میکنم، میبینم که واقعاً یه زمانی اگر کسی میگفت بیست و چند
سالشه به نظر من چقدر بزرگ بود و کلی هم سعی میکردم باهاش با احترام برخورد کنم،
اما حالا که خودم به این سن رسیدم اصلاً احساس اون موقع رو ندارم که وای من چقدر
بزرگ شده ام و ملت باید با من با احترام متناسب با سنم برخورد کنن و اگر به درونم رجوع کنم هم میبینم که من از یه جایی به بعد این بالا رفتن سنم تو
درونم متوقف شده و مثلاً تو همون سالهای دبیرستان یا نهایتاً اوایل دانشگاه مونده.
نمیدونم دلیلش چیه و آیا این خوبه یا بد؟ اما چیزی که هست من فکر میکنم این احساس رو
خیلی از دوستانم هم دارن. شاید خود این یکی از دلایل باشه. ما با دوستان صمیمیمون
که بیشتر هم باهاشون در ارتباطیم هنوز دنیای مهربون و بازیگونه ی کودکیمون رو تا
جایی که بشه با خودمون و تو روابطمون حفظ کردیم و به نظرمون هم اصلاً لوس نیست. یه
دلیل بزرگتر دیگش هم شاید اینه که من و امیر هنوز گاهی مثل زمان کودکیمون قاطی این
زندگی، گریز و گذری خاله بازی گونه به اون زمانها داریم (مثلاً گاهی اون بابای من
میشه و گاهی من مامان اون و اگر بی انصاف نباشم باید بگم که اون بیشتر بابا میشه
تا من مامان). اگر چه شاید به نظر خیلی ها که دارین این رو میخونین لوس و خارج از
حدود زندگی واقعی بیاد اما من از امیرم که همراه منه در تمام این بازی زندگی و کمک
میکنه صداقت و سادگی و مهر کودکیهامون رو حفظ کنیم ممنونم، و از دوستان عزیزم هم
که خودشون همراه این بازی میشن سپاسگزارم چون به نظر من اونها هم نقش بزرگی در
ادامه و وسعت فضای این کودکانه ها دارن.
ولی این
در مورد همه ی دوستام صادق نیست. مثلاً یکی از دوستام میگفت: من نسبت به بعضی اشیا
یه جور فرض درک حسی دارم (که خوب برا من اصلاً عجیب نبود چون تمام عروسکهام زنده
هستن)، مثلا میگفت اگر نمک پاش کنار فلفل پاش نباشه فکر میکنم احساس تنهایی کنه،
اما اینو به شماها میگم شوهرم اگر بفهمه کلی برام دست میگیره. من از یه طرف دلم
برای اون سوخت که همراه وشریک تمام سالهای زندگیش اگر نمیتونه درکش کنه، خوب چرا
دیگه مسخرش میکنه و اجازه نمیده این آدم گاهی هم کودک بشه، از طرفی هم به داشتن
امیرم بالیدم که گاه خودش آغازگر چنین کودکانه هایی میشه، پس باز هم ازش ممنونم به
خاطر حضورش و درکش و مهربونیهاش.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|