یه روز توی مترو
یه خانوم مسن کنارم نشست و بعد از تو کیفش کاموا و میل درآورد و شروع کرد به بافتن
ادامه ی یک بلوز!!! اصلاً انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم اون هم اینجا، ناگهان به کودکی برگشتم
و پوران جونم دلم برات تنگ شد! یادته آنقدر کوچیک بودم که زیر ماشین بافتنی ات جا
میشدم و آنقدر بازی میکردم تا اینکه چیزی که میبافتی میرسید روی زمین و میشد مثلا
درخونه ی من تو بازی. یادش به خیر چه روزهایی بودن!!! یادته آنقدر قدم بلند شده
بود که دیگه وقتی من رو میخوابوندی روی پاهات، پاهای من میرسیدن رو شونه هات و تازه
تو در اون وضعیت داشتی با میل و کاموا
چیزی هم میبافتی.
یادمه یه زمانی لباس کاموایی بافتن خیلی مد بود تو هر مهمونی خانمها در حال صحبت و احیاناً غیبت هم که بودن همزمان میل و کاموا در دست چیزی هم میبافتن. راستی چرا همه ی این چیزها که تو خاطرات من هست منقرض شده اند، داره چی به سرمون میاد؟!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
یه روز یه
سیاهپوست از همونها که انگار با واکس سیاشون کردن سوار مترو بود و من رو به این
فکر فرو برد که واقعاً چرا فکر میکنیم که رنگ ما زیباتره؟! آیا اونها هم همین
احساس رو نسبت به خودشون دارند؟! حالا اگر به
خاطر سالها نژاد دون شمرده شدن خودشون رو باور ندارند، با به عقب برگشتن زمان و
یا حتی برعکس پیش رفتن شرایط چطور؟ اگر اونها در اکثریت بودن چی؟ آیا باز هم دوست داشتن سفید بودن؟ یا ممکن بود فکر کنن که چون سیاهن برترن؟ یا برعکس، ممکن بود ما
احساس شرمندگی کنیم از رنگمون؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
از نکات منفی اینجا نگفتم تا حالا بدترینش سگها بوده اند من با وجود اینکه
خیلی آنها رو دوست دارم هم نمیتونم تحمل کنم که آنها بیان توی قطار و روی صندلیها
برای همین هم دچار وسواس شده ام و بلافاصله پس از پیاده شدن از مترو باید دستم رو بشورم
تازه از اون بدتر موقع راه رفتن تو خیابونه بخصوص شبها که باید حواست باشه پات روی
...شون نره. و با اینکه تا بحال برام پیش نیومده و امیدوارم که هرگز هم نیاد فکر میکنم
که نفرت انگیزه!
راستی از میوه های غول پیکر اینجا نگفتم، شلیلهایی
بزرگتر از پرتقال و خیارهایی بزرگتر از بادمجان که اصلاً هم طعم ندارند اما این رو
هم بگم که بر خلاف گفته ی خیلی ها که میگن هیچ جای دنیا میوه به خوش مزگی ایران
نیست بعضی از میوه های اینجا به مراتب عطر و بویی بهتر از مال ما دارند مثلاً توت
فرنگیهاشون که گویا با شکر عمل آمده یا سیبهای سبزی که نظیرش تو ایران پیدا نمیشه!!!
اینجا اکثراً آب معدنی از نوع گازدار مصرف میکنن که توی
بطری شیشه ای است و مثل ایران بابت شیشه اش پول میدی و با پس دادن آن پولت رو پس
میگیری به اون بیعانه هم میگن Pfand. و جالب
اینکه شما با پس دادن بطریهای Pet و قرار دادن آنها
در دستگاههای کاهش حجم هم مبلغی میگیری!
به نظر میرسه که قصه ی
خاطرات من به سر رسید، خلاصه همه چیز تا به حال شکر خدا عالی بوده و امیدوارم که همینطور هم بمونه!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
این روزها شنیدن و خواندن اخبار مربوط به ایران بدجوری دلم رو میلرزونه:
از
حقارتهایی که به خاطر یه نفر گزافه گو بر ملت ما تحمیل میشه گرفته تا هراس از جنگی که
هر آن ممکنه گریبان عزیزانم رو اونجا بگیره و از من کاری برنیاد.
ازخبر تخریب
فرهنگ و تاریخم مثلاً آرامگاه کوروش بزرگ و آرامگاه فیروزان گرفته تا آزار و شکنجه ی
آنها که در راه برابری انسان، اینسان خون بهره میپردازند.
و این خبر اخیر طرح یا لایحه ی حمایت از مردان خانواده هم که دیگر آخرشه اوج تحمیق ملت که دولتمردان ما فقط یاد گرفتن پز فهم و شعورمون رو بدن و در عمل معلوم نیست چی فرضمون میکنن.
گرچه هر روز دارن با قوانین جدیدشون عرصه رو تنگ تر و تنگ تر
میکنن اما این خودش باعث میشه که خیلی از کاسه ها لبریز بشه.
تا ببینیم اینبار
برنده ی این نبرد نابرابر کیست؟!
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
امروز براتون از مسائل شهری میگم:
اینجا به معنای واقعی همه چیز مکانیزه است. رفتگرهای
اینجا لوازم و تجهیزاتی دارند که آدم وقتی یاد شرایط سخت همین افراد تو ایران
میافته جیگرش کباب میشه، مثلاً یه ماشین مخصوص سواره روها، یه ماشین مخصوص پیاده روها،
دستگاه مخصوص کوتاه کردن سبزه های درز سنگ فرش ها، ماشین مخصوص شستشوی سطوح، ماشین
مخصوص مکش برگ و گرد و خاک و ماشین مخصوص دمنده که آشغالها رو کنار هم جمع میکنه.
در واقع اینجا جارو و جاروکشی معنا نداره!
اینجا میگن شهر کوچیکیه البته معیارشون جمعیته اما همین
تعداد هم به اندازه ی خودش شلوغی در رفت و آمد نداره به علت اینکه سیستمهای حمل و
نقلشان حتی بیش از حد نیازشونه و نیازی ندارن از ماشین شخصیشون استفاده کنند پس ما
اصلاً شاهد ترافیک سنگینی نیستیم.
اینجا زیاد پارکینگ مسقف مرسوم نیست و همه ماشینشون رو تو
خیابون و نزدیک خونه هاشون پارک میکنن آن هم دقیقاً درمحل خط کشی شده.
توی متروها اجازه میدن که سگ یا دوچرخه با خودت ببری البته باید براشون بلیط
بخری حالا فکر کنید تو ایران موقع پیاده شدن جنازه ی اون ها هم بعیده به دستت
برسه. اینجا مردم بارهایی تقریباً دو برابر ماشین لباسشویی و یا کالسکه ی دوقلو رو
براحتی با مترو حمل میکنن بدون اینکه برای کسی مزاحمت ایجاد کنند!
و اما بگم از اینترنت اینجا که اینقدر سرعتش بالاست که من تمام سریالهای مورد
علاقه ام رو دنبال میکنم و فیلمهایی که مدتها پیش رو پرده بودن و ندیدم!!!
اینجا کارهای اداری به برکت سیستمهای بانکی چنان با سرعت انجام میشه که من هر
بار همچنان مات میمانم فقط کافیه مشخصات خودت و شماره ی حساب بانکیت رو بدی و
مثلاً بگی بیمه ی درمانی میخواهی برای ... ماه همین و بس کار تمامه!!! بهت یه برگه
میدن که باهاش از بیمه ات استفاده بکنی سر هر ماه هم مبلغ بیمه از حسابت برداشته
میشه. البته بیشتر که فکر میکنم میبینم همون بهتر که ما تو ایران این سیستم رو
نداریم وگرنه که هر ماه باید میدویدیم دنبال حل و فصل پولهایی که عمداً یا سهواً
اشتباه از حسابمون خارج شده بود و اصلاً به مصیبتش نمیارزید!!!
راستی این رو هم بگم که قدر فروشگاههای شهروند رو بدونین اینجا خدمات خیلی
گرونه مثلاً باید برای کیسه های پلاستیکی دسته دار پول بدی ولی در کنارش کارهای
خوبی هم هست مثلاً برای استفاده از سبدهای فلزی چرخدار باید با قرار دادن یک یورو قفلش
رو بازکنی و بعد از اتمام خریدت آن را سر جاش قفل کنی و پولت رو پس بگیری! اینجوری
هرکس هر جا دوست داره اونا رو ول نمیکنه بره و مزاحم رفت و آمد نمیشه و لازم نیست
چند نفر هم علاف جمع کردن آنها بشن.
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
روز اول ورود به آلمان توی قطاری که باهاش از فرودگاه اومدیم یه ایرانی
باهامون بود و حالا میبینم که راست میگفته: اینجا پیش میاد توی یکروز تمام فصلهای
سال رو ببینی. واقعاً هم چند روز پیش اینجا صبحی بهاری ودلپذیر، ظهری تابستانی و
گرم، عصری پاییزی و بارانی و شبی زمستانی و سرد داشتیم. اگر چه با تمام اینها من
معتقدم که اروپا به معنای واقعی چهار فصل نیست یعنی شدت گرما و سرمای واقعاً
تابستونی یا زمستونی رو اینجا ندارد.
خوب حالا با هم سری به دانشگاه اینجا بزنیم:
دانشگاه اینجا باغ داره اما ما هنوز نرفتیم ببینیم میگن که این باغ چند بخشه
باغ بوتونیک، باغ چینی و ... علاوه بر اون کل فضای اون اگر ساختمونهاش رو حذف کنیم
چمن و درخت و بوته و ... است و جالب اینکه تمام آنها میوه دارند که من هنوز نمیدونم
خوراکی اند یا نه؟! و تمام میوه ها رنگارنگ اند قرمز، آلبالویی، سفید، نارنجی و بنفش
که شبیه اونها هم تو شمال خودمون هست! و اما قسمت زیبای آن هنگام عصر و سکوت
دانشگاه است که روی این چمنها یه عالمه خرگوش مشغول بازی میشن، خرگوشهای خاکی رنگ
با دمهای کوچولوی سربالای سفید که خیلی نازند و من هر بار که میبینمشون سر ذوق
میام!
همونطور که میدونین اینجا از اون کنکور احمقانه خبری نیست و فقط کافیه بدونن به
دنبال علاقه ات هستی و میخواهی ادامه تحصیل بدی این براشون مهم و کافیه تا اجازه
بدن وارد دانشگاه بشی. البته بررسی مدارک و نمرات و امور اداری دارن اما اصلا ً نه با اون همه دردسر که تو ایران ما داریم. تازه به دانشجوها خدمات خاصی هم میدن از تخفیف در حمل و نقل
گرفته تا اجازه ی کار و عدم دریافت وجه بابت خدمات بانکی و ...
من تمام
این مدت با امیر میام اتاقش تو دانشگاه از کامپیوتر یکی از بچه ها و اینترنت
استفاده میکنم و هیچکس نمیگه تو کی هستی یا ... اما من تو ایران برا رفتن سر کلاس
درس خودم باید کارت نشون بدم و برای ورود به یه دانشگاه دیگه که خدا به داد برسه!
داخل دانشگاه برای کارکنان
و دانشجوها امکانات رفاهی زیادی هست از مایکروفر و ماشین ظرفشویی گرفته تا قهوه
جوش و انواع ظروف مثل بشقاب و لیوان و کارد و قاشق و چنگال و بابت هیچ کدوم از این
سرویسها ازت مبلغی نمیگیرن مگر هر فنجان قهوه (با شیر و شکر) که آن هم باز بر اساس
صداقت افراده که هر بار جلوی اسمشون علامت میزنن که چیزی نوشیدن!!!
و اما سالن ناهار خوری اینجا که بهش میگن MENSA سایتی داره که برنامه ی غذایی هر هفته توش هست و هر
روز حدوداً 10 نوع غذای اصلی داره البته با قیمتهای مختلف و هر دو نوع غذا که هم
قیمتند یکیشون گوشتی و دیگری سبزیجاته که اگر کسی رژیم خاصی داشت دچار مشکل نشه و
علاوه بر تمام اینها همیشه انواع سالاد و دسر و پیش غذا هست که البته باید جداگانه
بابتشون بپردازی ولی معمولاً همراه وعده ی اصلی یک ظرف سالاد هست که هر کس بنابر
ذائقه ی خودش مخلفاتش رو انتخاب میکنه و البته نوع سسش را چون اینجا لااقل 10 مدل
سس هست.
یادم باشه یه وقتی مراحل پذیرش گرفتنم و ثبت نامم رو براتون
تعریف کنم و اینکه اینجا چطور مانع ازدحام ارباب رجوع در ادارات میشن. اماهمونطور که در پست قبل اشاره کردم من برای خوندن فوق لیسانس ژئوفیزیک پذیرش گرفتم و ثبت نام کردم و از هفته ی بعد هم کلاسهام شروع میشن.
دیگه اینکه اینجا تو دانشگاه اکثر مونیتورها LCD هستن و تقریباً سایر انواع آن در حال انقراضه!
آنقدر که مجانی انواع قدیمیش رو بهت میدن ببری برا خودت.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
یه خبر خوب دیگه اینکه من دیروز ثبت نام کردم. هورا !!!
ودر بخشی از خاطرات در موردش نوشتم که به زودی خواهید دید.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
خوب امروز بعد از بخش مربوط به مسائل فرهنگی میریم سراغ محیط و فضای سبز و
مسائلی از این دست:
از یه چیز اینجا که خیلی خوشم میاد اینه که برای بوسیدن همسرت هیچ جایی اینکار زشت و زننده نیست و من از این تجربه ی جدید خیلی
لذت می برم.
اینجا همه چیز بر مبنای صداقت افراده برای ورود به
مترو ازت بلیط نمیخوان یا استفاده از سلف با قیمت دانشجویی همه فرض رو بر این
میگذارن که تو اگر دانشجو نیستی به قیمت آزاد میپردازی. البته گاهی هم تو مترو کسانی کتره ای بلیطها رو چک میکنن.
اینجا تمام
تقاطعها چراغ عابر دارن و همه هم که قانون رو رعایت میکنن اما اگر توی یک کوچه
بخواهی از خیابون رد بشی قطعاً حق تقدم با عابر پیاده است. حتی دوچرخه ها هم بعد
از پیاده ها رد میشن چه برسه به موتورها!
یه موضوع جالب اینکه اینجا افراد متاهل حلقه ی ازدواجشون روسمت
راست میندازند. میگن اکثر اروپا همینطوره. اما اینجا هم حلقه ی نامزدی رو فقط پسر
به دختر میده که نگین داراست اما اون رو دیگه سمت چپ میندازند.
از فضاهای سبز بیشمار داخل شهر و دانشگاه که
هرجا رو نگاه میکنی به برکت رطوبت فراوان سبزه و درخت میبینی! بدون استثنا تمام
چشم اندازها به جنگل و درختزار ختم میشه. اینجا دمای هوا پایینه به همین دلیل هم
با وجود رطوبت زیاد مثل شمال شرجی نمیشه. اما شباهتهای زیادی با اونجا داره: سقفهای
شیبدار و سفالی که روی آنها رو لایه ای از خزه ی سبز پوشانده.
اینجا آسفالت
هم خیلی کم دیده میشه و اکثر خیابونها، سواره روها، کوچه ها و پیاده روها و حتی خطوط عابر پیاده سنگ فرش
است و بین تمام آنها هم سبزه دراومده یا روی آنها رو خزه پوشونده اما نه از نوع
لزج ولیز!
هوای اینجا
پاک پاکه این رو هر بار که دستام رو میشورم با تعجب باور میکنم.
اینجا خیلی زود پاییز شده
و علاوه بر ریختن برگها،صدای افتادن میوه هایی شبیه به بلوط یا فندق (که وقتی هنوز نرسیده اندداخل یه
پوسته ی تیغدار شبیه جوجه تیغی کروی اند) وقتی سکوت شب رو میشکنند گوش نوازند
البته شاید نه برای صاحب ماشینهایی که گاهی این میوه ها سقف ماشینشون رو با ضربه
ای مینوازند.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
خوب حالا باز هم کمی از خاطرات مرتبط با فرهنگ آلمانیها براتون میگم:
نظمشون در هنگام سوار و پیاده شدن در قطار یا
آسانسور که صبر میکنند تا خالی بشه بعد سوار میشوند برا من یکی که خیلی جالب بود.
اینجا مسلمان کم نیست همگی هم از ترکهای ترکیه هستن که بعد از جنگ جهانی دوم
اجدادشون برای سازندگی به آلمان فرستاده شدن برای کارهای سخت مثل کارگری در معدن (همون
موقع رضا خان در قبال این درخواست ارسال کارگر به آلمانها جواب رد داده و گفته بود
شما اگر کارگر دارید برای ما بفرستید، ملت ما بردگی نمیکند) و جالب اینکه براستی
بر اسلامشان مانده اند: حجاب کامل و در این ماه رمضان روزه دار. خودم در قطار دیدم
یکیشون قرآن میخوند و اصلاً هم مثل ما جانماز آب نمیکشند. چرایش هم که معلوم است
چون اجباری به مسلمان ماندن نداشته اند اما ما...
آخر هفته های اینجا هم یه جاهایی خیلی شلوغ میشن
خیابونهایی که پر از Bar و Fast food هستن و من هفته
ی قبل به سختی یه بستنی فروشی پیدا کردم. اما از طرفی هم من هنوز به این تعطیلی دو
روزه عادت نکردم و گاهی کسل میشم که چرا تموم نمیشه!
اینجا هم همونطور که از خیلی
از سکنه ی بلاد خارجه شنیده بودیم آرایشگاه انسانی بسی گران است مثلاً در حراج
مینویسند هر نوع خدمات 13 یورو!!! و اما به این جهت میگویم انسانی که هنوز از
نرخهای این صنف برای سگها اطلاعی حاصل نشده است. چنانچه میدانید سگ محبوبترین
حیوان خانگی اینهاست و در نزدیکی خانه ی ما یکی از همین آرایشگاههای مخصوص سگها
واقع شده که همیشه پر از مشتریهای جورواجور هم هست بر خلاف سایر هم صنفان انسانی.
و من نمیدانم علت ارزان بودن نرخهاست یا عزیزتر بودن سگها اما یحتمل با توجه به
گران بودن نرخ خدمات در این ملک همان مورد دوم صحیح باشد!!!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
یه خبر خیلی خیلی خوش:
مقاله ی امیرم توی یه ژورنال ISI پذیرفته شد و از حالا به بعد هر وقتی دوست داشته باشه میتونه از تز دکتراش دفاع کنه. هورا!!! این شرط اجازه ی دفاع از طرف دانشگاه صنعتی شریفه و خیلی ها برای برآوردنش دوره ی دکتراشون بیش از 7 سال طول کشیده ولی امیر جونم الان تازه ترم هفتمه!!! مبارکت باشه عزیزترین من!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
دیشب اتفاقی یاد یکی
از قصه های پدربزرگ افتادم و برا امیر تعریفش کردم و این قصه باز من رو برد به
گذشته و کودکی دوست داشتنی ام. راستش این قصه خیلی کوتاه بود اما یه قسمت تا حدی
بی ادبانه داشت که مناسب بچه ها شاید نبود و پوران جون هر چه به پدربزرگ میگفت این
رو برا بچه ها نگو اون گوش نمیداد البته این قصه رو وقتی من بچه بودم برا من نگفته
بود ها! من بعد ها که اون رو برا صدرا و سیاوش تعریف میکرد شنیدم. راستش چون خیلی
کوتاه بود اون رو خود پدربزرگ هم قصه به حساب نمی آورد اما مشکل اینجا بود که به
غیر از اون پدربزرگ فقط یه قصه ی دیگه بلد بود که خیلی هم طولانی بود و من همیشه
وسطش خوابم میبرد و الان هم نمیدونم آخرش چی شد و متاسفانه پدربزرگ هم زنده نیست
که برم ازش بپرسم و ایندفعه سعی کنم وسطش خوابم نبره، افسوس!
همه
میدونن که من پوران جون رو از پدربزرگ بیشتر دوست داشتم، با اینکه بیشتر هم بهم
بکن و نکن میکرد اما نمیدونم چرا؟! این کار دله دیگه! اما نمیدونم چرا دیشب یهو دلم
برا پدربزرگ تنگ شد، یادش به خیر از دست من وقتی که کوچولو بودم یه نماز راحت
نمیتونست بخونه میپریدم روی کولش سوار میشدم و تا آخر نماز که جانمازش رو جمع
میکرد و میبرد توی کمد سر جاش میذاشت هم پایین نمی اومدم. وای که چقدر خوش میگذشت!
پوران جون میگفت بهش تقصیر خودته پس چرا موقع نماز خوندن من با من اینجور نمیکنه؟
راست هم میگفت کی جرات میکرد سر نماز خوندن اون حتی دور و بر مهر و جانمازش بپلکه
چه برسه به اینکه بخواد سوار کولش بشه. اما حالا دیگه میدونم که پدربزرگ واقعاً
خودش هم از اینکار من لذت میبرد اون که طفلک بابای خودش رو ندیده بود از اینکه با
بچه ها بازی کنه شاید سعی در بازسازی خاطرات نداشتش میکرد!!! کسی چه میداند. و من
وقتی بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم وقتی تو درس دینی خوندم پیغمبر بچه ها رو خیلی
دوست داشت و به خاطر اینکه امام حسن یا حسین از بازیشون لذت ببرن سجدهاش رو طولانی
میکرد با خودم فکر میکردم که در مقابل پدربزرگ من که پیغمبر هم نبود و اون همه
نماز رو از دست من با سختی میخوند این پیغمبر همچین کار شاقی هم نمیکرده
ها!!!
این یاد
پدربزرگ افتادن همان و یاد یکی از غذاهای بسیار محبوب او افتادن همان! کله جوش یا
به قول ما دوغ کشک (به زبان محلی همان کشکِ دو). به فکر
افتادم که اینجا می بپزم، حتی مواد لازمش روبا خودم مرور کردم اما دیدم اینجا همه
چیز هم مهیا کنم دنبه ی داغ کرده رو چه کنم که کله جوش همه ی مزش به اونه؟! پس در
نتیجه از خیرش گذشتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
این دو روز گذشته به من
خیلی خوش گذشت چونکه سه شنبه شب با پوران جونم و دیروز، هم با شکیبا و صدرا و هم
با مامان و بابای گلم یه دل سیر گپ زدم. باورم نمیشه که زمان اینقدر سریع بگذره
امروز دقیقاً یک ماهه که ما اومدیم آلمان و ازهمه دوریم، دلتنگیش بده اما تجربه ی جدید خوبیه.
دیروز اینجا هم مثل
ایران تعطیل بود البته با این تفاوت که اینجا به چندین مناسبت یکروز تعطیلن اما تو
ایران به یک مناسبت چند روز تعطیله!!! یکی از مهمترین مناسبتها هم اتحاد دو آلمان
بود. به هر حال روز خوبی بود و بهتر هم میشد اگر هوا سر ناسازگاری با ما رو
نمیداشت چون من و امیر تصمیم گرفتیم برا قدم زدن بریم بیرون از خونه و رفتیم هم و
در نزدیکی خونه یه پارک بسیار زیبا هم کشف کردیم و هوا هم عالی بود و بسیار گرم و
دلچسب در حدی که من با تاپ میگشتم و تازه داشتیم آماده میشدیم که عکس بگیریم اما
این آسمون حسود شده بود چنان بارید که در مدت یکی، دو دقیقه خیس خیسمان کرد و
خلاصه عیشمان ناقص ماند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
در این بخش کمی از مسائل مربوط
به فرهنگ آلمانیها براتون میگم :
مردم
اینجا خیلی گل دوست دارند جالب اینه که بسیاری از مردها در دفتر کارشون چندین
گلدون دارند. تمام حیاطها، تراسها، پشت پنجره ها و آویزهای جلوی درها با گلدانهای
گل تزئین شده اند و به هر جا که نگاه میکنی رنگی و گلی جلب نظر میکند در نتیجه
اینجا گل فروشی زیاده و گل هم نسبتاً ارزون. به گلهای رونده هم که دیوارها رو
میپوشونن علاقه ی وافری دارند اکثر خونه ها تمام یا قسمتی از دیوارها شون با آنها
استتار شده اند و الان که پاییز شده این دیوارها با رنگهای طبیعت سرخ و زرد
ونارنجی اند که خود چشم نواز است. تازه علاوه براینها پشت شیشه ی پنجره هاشون یا
تو گلدون ها هم کلی مجسمه و اشیا زینتی و عروسک و آویز قرار میدن مثلا ً فرشته،
زنبور، ستاره، خورشید یا پروانه که واقعاً روی روحیه ی آدم اثر خوبی داره. بر خلاف
شنیده های ما آلمانیها روح لطیفی دارند.
مثل خیلی از شهرهای کوچک ما اینجا هم مغازه های کوچک در قسمت جلویی
منزل قرار داره و وقتی وارد میشی با صدای زنگی یه نفر از داخل خونه میاد برای
جوابگویی. حتی دفتر بیمه ی AXA یه جایی دور ازمرکز شهر در یک
محله ی مسکونی-ویلایی توی یکی از اتاقهای منزل مدیر دفتر بیمه بود. ظاهراً این ما
ایرانیها هستیم که اینقدر ادا و اصول داریم. اینجا یارو راحت تو خونش میشینه هزینه
ی مالی و زمانی هم نمیکنه خرجش رو هم درمیاره. اما تو ایران...واقعاً آفتابه لگن
هفت دست و شام و ناهار هیچی.
اینکه
میگن در سفر باید شناخت واقعاً راسته آدم باید خودش ببینه و قضاوت کنه آن هم نه در
یک برخورد. آدمهای اینجا تا حالا که ما هر چه دیدیم اصلاً سرد و خشک و خشن نبودند
شاید لطفی که ما ازاینها دیدیم تو ایران که خیلی همه ادعای روح شرقی داشتن رو دارن
نمیبینیم. تا جایی که براشون مقدوره اگر کاری از دستشون برات بربیاد محاله مضایقه
کنند. از استراحتشون ومرخصیشون که برای ما مایه گذاشتند و این خیلی کم لطفی است که
من نگم چیزهایی که ما شنیده بودیم پایه و اساس واقعی نداشته. مثلاً توی یکی از
همین روزها همکار امیر تو دانشگاه که از مسافرت برگشته برا سرگرم کردن من عکسهای
سفرش رو که به عروسی دوستش رفته بود بهم نشون داد و باور میکنین اینها اینقدر با
محبت باشن که کلی وقت بگذارن و هزینه کنن تا از آلمان برن انگلیس برای مراسم
ازدواج رفیقشون؟! بعضی ازاقوام و دوستان من که باید بعد از شنیدن این خبر برن
بمیرن از بس که بی معرفتن مگه تا همدان چقدر راه بود؟ من که هرگز نمیتونم ببخشمشون
هرگز!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
دیروز ناهار از غذای گیاهخوارها انتخاب کردم (یک نفر نگفت مگه معده ی ما ایرانی ها با این چیزها سیر میشه)و اما بشنوید از شب موقع برگشتن به خونه که از گرسنگی نمیفهمیدم رو پاهام هستم یا سرم! به هر حال رسیدیم خونه و تا امیر برام سوسیس و تخم مرغ درست کنه هم طاقت نیاوردم و یه برش نون تست آغشته به شکلات رو فرستادم به خندق بلا. اما از حق نگذریم خوب هم جواب داد. پس از آن هم که با شام دستپخت امیر حالی کردم. ولی همین که سیر شدم این وجدانم نهیبی زد که به خودم قول دادم امروز حتماً در موردش بنویسم، واقعاً هم لازم نیست ماه رمضون باشه و روزه بگیری تا بفهمی ها، هر وقت گرسنگی بکشی میفهمی که آنها که سر گرسنه زمین میگذارن چی میکشن!آنها که شرمنده ی سیر کردن بچه هاشون میمونن! خلاصه که دیشب این یه لقمه غذا رو وجدانم از چشمم درآورد و برای گرسنه ها هم که هر چند سخت تر از سخت اما میگذره ولی من موندم برای آن شکمباره های جیب تا مچ پا چطور خواهد گذشت؟!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
از این به بعد در این مکان نوشته های من (شکیلا) به روز میشود.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|