تبليغاتX
صُراحی

صُراحی

بااااااااااار

الان چند تا موضوع با هم تو مغزم دارن وول میخورن. الان هم نه ها از دیشب و بعدش صبح و ... . نمیتونم این حجم متنوع رو با هم مدیریت کنم و قاطی کردم و یه جور حس سر رفتن دارم. گفتم بیام اینجا برا خودم یه چی بنویسم بلکم کمکی بشه.

دیشب درباره ی الی رو دیدم و یادآوری این خُلق تبرئه کردن خودمون به هر قیمتی و به گردن دیگران انداختن گناه به خصوص اگه اون دیگران نباشن که  بحثی هم پیش بیاد، حس رقابت زن و شوهر و اینکه مردی تاب دیدن همسرش در مرکز توجه و بهتر بودنش رو نداره، ید حرف زدن اون یکی شوهره با همسرش تو جمع، این روحیات رایج فرهنگیمون یه درگیری ذهنیمه. دلتنگیم برای اکیپمون با روابط مشابه اون جمع تو فیلم هم اضافه کنین به احوالات من -اکیپی که شاید دیگه مثل قبل نشه یا نباشه چون خیلیهامون ایران نیستن و غیر از اون هم بنا به دلایلی اون اکیپ دچار تقسیمات شده-

یه عکس از خاتمی تو کلیپی از پارازیت هم صبحی دیدم. هی خودم رو دارم قانع میکنم قضاوت نکنم اما اون عکس همش جلو چشممه واین احتمال گول بزرگ هی من رو یاد زرد میندازه نه سبز.

بعدش یه کامنت توی خونه ی قدیمی و ترس از یه اتفاقی که شاید در راه باشه نگرانم کرده.

بعدش با یه پست همون جا یاد دلگیری خودم از اونجا افتادم و آدمهایی که کامنتشون من رو ناراحت کرده بود که اگه همون موقع در موردش حرف میزدم باهاشون شاید الان با یه پست آغاز یه ماجرای دیگه رو رقم نمیزدن.

باز مرتبط با همون جای قبل نگرانم یه دوستی که در جریان ما وقع یه اتفاقی نیست یه حرفی بزنه و یا کاری بکنه که همه چی رو بدتر از بد خراب کنه.

بعدش هم یه مدتیه که میخوام یه حرفهایی رو به یه  کسایی یه جایی -نه اینجا- بزنم و هنوز مرددم در مورد جاش اما اون حرفها هی دارن رو هم تلنبار میشن این هم خوب به درگیری ذهنی مزمن شده روی بقیه مواردی که شمردم.

خوب نمیدونم باز هم شاید بار رو این مغز طفلیم باشه مثلا اینکه یادم نره باید جارو برقی بکشم امروز یا فردا و کارهای از این دست.

چند وفت هم هست هی میخوام راجع به چند تا چیز و آدم و ایده و ... فکر کنم وقت نمیشه.

اووووووه بلاگفا الان میترکه من عجب ذهن پر ظرفیتی دارم و خبر نداشتم -بزنم به تخته-

پی نوشت: چند وقتی سرما خورده ام و از اخبار ایران نه که دور مونده باشم اما مثل قبل به موقع در جریان قرار نگرفتم تو facebook هم مدتیه نرفتم، بار واکنش نشون ندادن به چند ماجرای اخیر هم نه رو مغز که رو وجدانم مونده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

زیر بارون

خوب یا بد همیشه وقتی میرم بیرون به ویژه وقتی پالتویی دارم که خیس میشه و از این جنسهای غیر قابل نفوذ آب نیست، چترم همراهمه و همیشه از این بابت موقعی که بارون شدیدی میباره به خودم که چترم رو یادم بوده بردارم میبالم. عصر برای یه سری خرید آخر هفته ای که داشتم باید میرفتم بیرون. هوا از صبح ابری بود و تصمیم داشتم بارونی بپوشم برای همین عمدا چتر برنداشتم. موقع برگشتن به خونه بارون تند و ریزی میبارید و من بعد از مدتها لذت قدم زدن زیر بارون و خیس شدن رو عامدانه چشیدم. مطمئنم میدونین چه کیفی داره که سردت نباشه و نلرزی و لباست کافی باشه و عجله هم برای رسیدن به جایی نداشته باشی و بعد برای خودت سلانه سلانه زیر بارون راه بری و هر از گاهی صورتت رو رو به آسمون نگه داری تا این قطره های ریز ببارن روش.  احساس پاکی خاصی داره این وقتها. خلاصه چنان غرق لذتم که اومدم فقط بار و بنه ام رو بذارم تو خونه و سبکبار برم زیر بارون و برای خود قدم بزنم. به یادتون هستم و جاتون و خالی میکنم در این حظ بارونی و خلوت شبانه ام.

پیش به سوی ابر و بارون و آسمون و خدا جونم که وقتی روم بهشه میدونم اون هم نگاهش به منه، به خودِ خودِ خودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

استادیوم ملغمه ای از شادی و حسرت

خوب و اما به قولم عمل کنم.

مدتها بود که امیر میگفت دلش میخواد بازیهای بوندس لیگا رو ببینه. از شما چه پنهون، من هم با وجودیکه مدتها بود دیگه اون عِرق و عشق رو مثل نوجوونیهام به فوتبال نداشتم اما هنوز اون ته دلم یه حسی مونده بود و به ویژه اینکه تحت تاثیر باباجی، تو بازیهای جام جهانی از بچگیهام طرفدار پر و پا قرص تیم آلمان بودم  پس حیفم میومد این فرصت رو از دست بدم. خلاصه بعد از کلی وقت برنامه جور شد که بریم استادیوم. بازی بین بوخوم و کلن بود. جدای از اینکه ما الان تو بوخوم ساکنیم و نیمچه عِرقی اگه باشه باید به اون باشه اما چون وحید هاشمیان هم تو تیم بوخومه (البته الان یه مدته رو نیمکته همش) دیگه شکی نمیمونه که ما مشوق این تیم بودیم. نه فقط چون وحید ایرانیه ها، کلا دوستش دارم چون بچه خوب و مودب و آقایی هست. خوب اولین بار بود که میرفتم استادیوم و برای من گذر از این مرز ممنوع-ممنوعیتی به صرف زن بودنم- لحظه ی خاصی بود. اولین چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که واقعا چقدر حظ میبرم روزی که این سد تو مملکت خودم بشکنه و از حصار آزادی هزاران دختر رد بشن. میدونین فقط بحث قانون و تبعیض نیست. قصه ممنوع بودن شادیه برای هم نوع و هم جنس من به بهانه ی الفاظ رکیکی که حرمت خانمها رو میشکنه الفاظی که همه به کرات تو خیابونها میشنویم اما شنیدنشون تو استادیوم زشت تر میشه!!! کاش کسانی دم از حرمت نگه داشتن میزدن که به هزار و یک بهانه زن رو تو اون مُلک بی عزت و بی حرمت نکرده بودند. کاش این حق انتخاب رو به ما میدادن که خودمون تشخیص بدیم کجا حرمت میشکنه و کجا نه. کاش اجازه داشتیم گیریم به قیمت شنیدن الفاظ رکیک اگه عاشق فوتبالیم به دیدنش خشنود میشدیم و و کاش میفهمیدن شادی دیدن مسابقه ای و انجام کاری که دوست داریم گاه ارزشش رو داره که بابتش بها پرداخت. کاش میفهمیدن منع شادی و علاقه های ما هم هتک حرمت ماست کاش ... کاش ... کاش...!!!

خوب حالا براتون بگم از اینکه اصلا استادیوم اونجوری که من فکر میکردم نبود. قبلا ها همش فکر میکردم از اون فاصله که هیچی معلوم نیست و بازیکنها اندازه ی مورچه هستن و ... آخه چرا مردم خودشون رو میکشن برن از استادیوم فوتبال ببینن. اما دیدم نه بابا همون جلوی خودمون بازی میکنن ملت. این قدر هم با حال بود. جو استادیوم آدم رو میگیره حتی به زبون خودت هم اگه شعار ندن باهاشون هم آوا میشی هورا و داد و فحش و ... آره ما که نوفهمیدیم اما گفتن از همون فحشهای مرسوم تو ایران میدن با این فرق که چون تبعیض جنسی رو کنترل کردن به اعضای مذکر و مونث فامیل کلهم ناسزا میگن. تازه از شما چه پنهون من از فرصت سو استفاده نموده و چندین بار از فحش شیر سماور هم استفاده نمودم که واقعا دیدم خیلی میچسبه اگه بجا استفاده بشه و به ویژه وقتی بدونی هیچ کس نمیگه وااای چه دختر بی ادبی.

و اما از معایب فوتبال در ممالک غیر اسلامی اینه که چون تماشاچیان محترم به وفور آب جو مینوشند، بین دو نیمه درازترین صف عمر خود را در جلوی دستشویی ها مشاهده میکنید. گفتم بعدا اگه به سفارش ما رفتین استادیوم و قضای حاجت لازم شد به مشکل برنخورین و مدیون نشم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

چند گانه شاد

یه عالمه خوشحالم. چند وقته خبرهای خوش میاد و اتفاقهای خوب میافته. این روزها هم که دم عیده و شادی و خوشی آی میچسبه.

1-  خبرهای عروسیه که مدام میرسه. هفته ی قبل یه جفت دوست آلمانیمون دعوتمون کردن برای دو هفته دیگه به مراسم عقدشون (مراسم رسمی و اداری و بعد یه مهمونی ریزه میزه) و تابستون مراسم کلیسا و عروسی و بزن و بکوبشونه. من هم خیلی مشتاق حضور در مراسم اینچنینی هستم تا از نزدیک تفاوتهای فرهنگهای مختلف رو در مراسم متفاوت تجربه کنم. اما از اون بسیار مهمتر، دیروز خبر عروسی دو دوست دیگه رسیده و اونقدر خوشحالم کرده که نگوووووووو فقط صد حیف که من نیستم یعنی نمیتونم خودم رو برسونم ایران برای مراسمشون. خبر به این خوبی و این همه شعف در کنار این غصه کمی ترکیب عجیبیه پس باید یاد بگیرم نذارم این غصه لذت خبرهای خوش رو تحت الشعاع قرار بده. من با خوشی دوستهام سطح شادیم به عرش میرسه و همین جا براشون بهترینهای دنیا رو آرزو میکنم که هردوشون واقعا سزاوارش هستن.

2- بلیط خریدم برای یه سفر خوب و مفصل به ایران. حدود یک ماه ونیم میمونم، از قبل تا بعد از عید نوروز خودمون و لحظه شماری درازم مدتهاست شروع شده. باورم نمیشه کمتر از یه سال پیش ایران بودم و الان در تب و تابم برای سفری بعدی.

3- یه سفر کاری یه روزه داشتم به فرانکفورت. شهر متفاوتی بود نسبت  به بقیه ی شهرهای آلمان. قبلا ازش رد شده بودم بدون توقف (فرانکفورت بدون توقف). اما این بار فرق میکرد فرصت داشتم آدمهاش رو ببینم. فرانکفورت شهر آسمان خراشهای آلمانه. بر خلاف بقیه شهر ها کلی ساختمون بلند داره. دیدنی خاصی نداره اما یه جورایی مرکز اداری آلمانه به همین خاطر وقتی صبح زود مردم رو در حال رفتن به سر کار میدیدم همه با لباس رسمی و کراوات زده و مرتب بودن که برای آلمانییها و علاقشون به همیشه ساده و اسپرت و راحت پوشیدن متفاوت بود و شدیدا این اختلاف شهر به چشمم اومد . و اما بخش شادش اینه که بعد از 13 سال یه دوست و فامیل خوب و قدیمیم رو که از پارسال از کانادا اومده و اونجا درس میخونه دیدم. خیلی کوتاه بود اما کلی با هم گپ زدیم و خیلی خوش گذشت و شادمان شدم و دلم از تنگی در اومد.

4- برای اولین بار رفتم استادیوم اون هم برای بازیهای بوندس لیگا. تجربه ی فوق العاده شاد و پر هیجانی بود که مفصل در موردش تو ی پست جدا خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

کارهای سنگین مردانه

خوب به نظرم بعد از پست ظریف و لطیف و خانمانه ی قبلی وقتشه که براتون این ماجرا رو هم تعریف کنم.

اینجا اصولا برای انجام خیلی از کارها تفکیک خانم و آقا ندارن. منظورم اینه نمیگن این کار سخته و خانمها نباید انجامش بدن. یعنی انگار بعد از مبارزاتی که برای تساوی حقوق زن و مرد انجام دادن با قبول همه نوع کاری خانمها اون تفکیک رو برداشتن و تا به امروز هم این ماجرا ادامه پیدا کرده. این هم اعتراف کنم نسبت به ما نه تنها پسرهاشون که دخترهاشون هم دست به آچارتر و قوی تر هستن.

چند تا نمونه مثال بزنم:

پارسال که تنها بودم باید خونه رو رنگ میکردم. لازمه بگم اینجا ملت همه ی کارها رو خودشون انجام میدن از نقاشی و کاغذ دیواری کردن بگیر برو تا آخر. حالا رنگ کردن یه طرف، حمل سطلهای رنگ 30-20 کیلویی غصه ی من شده بود. همون دوستهای آلمانی مهربون که بهم کمک کردن، برای خرید هم همراهیم میکردن و از بس من مفاصل ضعیفی دارم از زانو و مچ دست و ... که دوستم جاش رو با من عوض کرده بود اون عمده ی کارها رو انجام میداد و من کمکش میکردم. برام باور کردنی نبود یه دختر که کمی جثه اش از من درشتتره بتونه اون همه بار سنگین رو اون هم نه برای خودش برای کس دیگه ای حمل کنه. خداییش تو نقاشی هم من نفر اصلی نبودم و زود میبریدم و خسته میشدم و اون مدام بار من رو به دوش کشید.

یا مثلا امیر که خودش آدم دست به آچاریه، تو ایران خیلی ابزار و وسایل زیادی نداشت و همیشه از دیدن اینکه بابای من کلی ابزار و ادوات فنی داره کیف میکرد.  وقتی اومدیم اینجا بنا به نیاز یه ست کامل آچار و پیچ گوشتی خرید که بهش یه کمی میبالید تا اینکه یه بار که برای کمک به یکی از دوستهای من به خونه اش رفته بودیم هردومون از دیدن کلی ابزار و وسایل تو خونه یه دختر مبهوت مونده بودیم و به قول امیر حتی از بابای من هم بیشتر ابزار داشت اون دوستم.

همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که من از دفعه ی اولی که اومدیم، تو دانشگاه یه کار دانشجویی انجام میدم که شامل بررسی و آنالیز سیگنالهای زلزله از یه محدوده خاص هست. بعد از یک سال و نیم تصمیم گرفتم ببینم کار تو قسمتهای دیگه انستیتو چطوره. برای همین نصف زمانم رو به کار قبلی و نصف دیگه اش رو به کار تو آزمایشگاه ژئوفیزیک اختصاص دادم. این بخش دوم برام خیلی جالب و جدیده. یعنی تا حالا نه خودم همچین کاری انجام دادم و نه دیده بودم خانمی انجامش بده. باید یه سری نمونه (عموما استوانه ای شکل) با ارتفاع و قطرهای مختلف از سنگهای مختلف برای تستها تهیه کنیم. این کار شامل دریل کاری و سوهان زدن و استفاده از سنگ فرز میشه. خیلی کار خشن و سنگین و خطرناکی هم هست اما من دارم انجامش میدم و باید بگم از اینکه ترسم از اینجور وسایل ریخته خیلی ذوق کردم. باید بگم درسته کار آسونی نیست اما برام دیگه ابهت کار مردونه وجمله ی معروف "نه این کار خانمها نیست" و عباراتی از این دست رنگ باخته.

خلاصه که چنین آدم فنی هستم شدم من.

میگم آخر خودم رو چشم میزنم ها D-;

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

بافتنی

از بچگی از خیاطی کردن خوشم نمیومد. حتی وقتی همراه مامان یا پوران جون میرفتیم خرید، ورود به بزازی و انتخاب پارچه و ... جز قسمت نامطلوب بود برام. الان که فکر میکنم میبینم از یه طرف قدم به پیشخون بزازی ها نمیرسید که لااقل کنجکاوی کنم و از طرف دیگه هم از مرکز توجه دور میشدم چون خرید پارچه در حیطه ی مسائل مربوط به من نمیشد (اون موقع ها تک فرزند و تک نوه بودم پس باید بدونین این در مرکز توجه نبودن برام چه حکمی داشته) و اینها دست به دست هم دادن تا من به مقوله ی پارچه و خیاطی علاقمند نشم. حتی یه خاطره ی بد هم دارم که تو یکی از این خریدهای پارچه گم شدم. گرچه خیلی زود پیدام کردن اما این هم اضافه میشه باز به همون موضوع. خلاصه این موند روم تا همین حالا که من با دوخت و دوز و ظریف کاری و سوزن و نخ هنوز هم دوست نشدم. ا

اما به جاش از همون بچگی بافتنی رو دوست داشتم. اون موقع ها پوران جون هم ماشین بافتنی داشت و هم دستی با میل و کاموا میبافت. عاشق قسمت کلاف پیچیدن بودم که یه عالمه نخ رو شکل یه حلقه ی بزرگ مینداخت دور دو تا ساعدم و خودش از یه سر میچیدش دور هم تا گوله بشه و من باید برای راحت تر شدن کار یه نیم چرخی به دستام میدادم. خیلی حس خوبی داشت. از اینکه یه پای مهم ماجرا باشم و اندازه ی یه آدم بزرگ نقش ایفا کنم تو یه کاری خیلی خوشم میومد اون هم کاری که بقیه آدم بزرگها کسل کننده میدونستنش و همش از زیرش در میرفتن و نق میزدن و اعصاب پوران جون رو به هم میریختین. اون وقت من مثل شیر بدو بدو داوطلب بودم که عهده دارش بشم. خلاصه این حس هم موند روم تا حالا.

بعدش که بزرگتر شدیم دوره ی راهنمایی درس حرفه و فن دو نیمه داشت: نظری و عملی. و سوزن دوزی و خیاطی هم شامل میشد. من که روز خوشش از این کارها خوشم نمیومد حالا باز ای با چرخ خیاطی اونقدرها میونه ام بد نبود اما معلممون میگفت باید با دست بدوزین. فکر کن دیگه الان عشایر هم با دست نمیدوختن حالا بیا پیش بند و دامن رو با دست بدوز اون هم بخیه دوزی، وااااااااااااااای. خوب میشه حدس زد این بخش رو تماما مامان به عهده داشت.

گذشت و رسیدیم به دبیرستان و سال اول طرح کاد. اون هم با گلدوزی و سوزن دوزی. فکر کنم اگه من به جای هر یه نق یه کوک میزدم ها الان استادی بودم برا خودم. بازهم مامان جورم رو کشید اما شماره دوزی و بافتنیش رو خودم انجام دادم چون خوشم میومد. از بچگی از اینکه شماره دوزی هم توش نقشه خونی داشت و هم علامت دوختش ضربدر بود دوستش داشت (از همون موقع من اهل منطق و ریاضی بودم ها) و همون سال هم طرح کاد بالکل جمع شد و خلاص. 

حالا این رو داشته باشین که من خانواده مادری کدبانو و هنرمندی دارم یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها. یه خاله ام مدتها با یکی از اقوام مزون داشتن و کار سنگ دوزی لباس عروس انجام میداد و اون یکی خاله ام قلاب دوزی اش حرف نداره. پوران جون خیاطی و بافتنی اش و خاله ی مامان گلدوزی و سرمه دوزی و خیاطی و بافتنی و ... مامان خودم هم با وجودی که معلم بوده و نه خانه دار در همه ی اونها دستی داره فقط آرتروز خیلی بهش مجال نمیده دیگه و بقیه هم مفاصل انگشتهاشون بدتر از همدیگه است. اما تو همچین فامیلی من نوبر بودم.

تا اینکه پارسال که اینجا تنها بودم یکی از دوستان آلمانی رو در حال بافتن شال گردن دیدم و یاد ایام شد برام و ته کارش هم اون یکی دوستم که به این آموزش میداد بلد نبود کور کنه که من در اوج ناباوری خودم، یه مدتی با خودم فکر کردم و یادم اومد باید چکار کنه و بهش یاد دادم و این شد که هوس بافتن به سرم افتاد. رفتم و میل و کاموا خریدم و چون تنها و دلتنگ امیر بودم به صورتی عشقولانه برای امیر یه شال سر انداختم. در سفر غافلگیرانه ام هم به ایران اون رو که البته هنوز تموم نشده بود با خودم برای امیر سوغاتی بردم که این هم خودش برای همه یه بهت گنده بود که شکیلا و کار دست !!!

تو اون سفر هم هم همه یه چند رجی اون شال رو بافتن و شد یه جورایی از آب گذشته و تا تموم بشه و امیر بیاد فکر کنم فقط یکی دو هفته از سرما مونده بود که شال لازم بود و زیاد استفاده نشد. و امسال هم کاپشن امیر کلاه نداره و من رفتم باز یه کلاف دیگه از همون پارسالی خریدم که با یه کلاف که از شال مونده بوده براش کلاه ببافم و الان مشغولم. گاهی که تو قطار مشغول بافتن میشم مردم با تعجب نگاه میکنن از اینکه یکی با سن من اون هم دانشجو (از ایستگاهی که سوار میشم میفهمند) مشغول بافتنه حیرت میکنن و پیرترهاشون هم طاقت نمیارن  و میپرسن داری چی میبافی. خلاصه اینکه یه جورایی کاری در حال انقراض رو دارم احیا میکنم اون هم من که مشهور به فرار از کارهای خانمانه هستم. در ضمن  از اینکه یه جورایی نشون میدم از اون خون هنرمندخاندان مادری در رگهای من هم جاریه حس خوبی دارم. فقط امیدوارم اتمام کلاه به عمر سرمای امسال قد بده.

خلاصه که اینگونه هنرمندی هستم شدم من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

دست در دست هم دهیم به مهر

شاید خیلی ها در جریان حکمهای اعدام افرادی که در نوجوانی و زیر سن قانونی مرتکب جرم شدند و نیز اجرای این احکام در مورد اون نوجوانها بعد از سپری کردن سالهایی از عمر در زندان و رسیدن به سن قانونی باشند.

نمیدونم چند نفر با حذف این مجازات یا لااقل با حذف اون برای مجرمین زیر سن قانونی و قتلهای بدون قصد قبلی موافقند.

من معتقدم در جامعه ای که ملتش زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعیه احتمال وقوع جرم و جنایت بالاست چون در این شرایط بستر رشد فرهنگی بسیار ضعیفه. عامل اصلی جنایت در چنین وضعی در درجه ی اول فرد مجرم نیست پس عادلانه نیست که اشد مجازات برای مجرم در نظر گرفته بشه و جامعه یا حاکمیت یا دولت زیر بار ضعفهایش نره و از خودش سلب مسولیت کنه و هیچ بهایی هم نپردازه.

من میگم اگه یه نفر در شرایط درگیری و نزاع و یا اختلال روانی آدم کشته این دلیل نمیشه که دادگاه و قاضی عادل (!) که در سلامت عقل و روان باید دادرسی کنه با اون مقابله به مثل کنه. یعنی اگه مثل اون مجرم عمل کنه دیگه فرقی با اون نداره.

من فکر میکنم انسان به حکم اینکه جایزالخطاست به علت امکان بروز خطا نباید مجازات غیر قابل جبران برای هیچ مجرمی تعیین کنه.

به نظر من به هیچ وجه نباید ولی دم و بازماندگان مقتول حق دخالت در تعیین جرم داشته باشند چون اساس عدل و بی طرفی در قضاوت رو مخدوش میکنن.

من اگه بخوام باز هم بنویسم که چی میگم و چی فکر میکنم و نظرم چیه این پست میشه مثنوی هفتاد من کاغذ اما این هم بگم که اصلا تحت هر شرایطی کشتن اشتباهه پس باید در این قانون مجازات اعدام تجدید نظر کرد.

پس

برای اعتراض به این روند قضایی و احکام صادره اش و با اینکه قبول دارم باید قانون اصلاح بشه اما چون این پروژه زمان میبره فکر میکنم باید به آقای مصطفایی (وکیل نوجوانان در شرف اعدام) دست یاری بدیم برای جمع کردن دیه و جایگزینی اون با قصاص تا به عنوان اولین قدم از اجرای حکمهای در شرف وقوع ممانعت بشه و بعد شاید با این اقدام سیستم قضایی با در نظر گرفتن تعداد افراد یاری رسان در این ماجرا متوجه مخالفت جامعه با این روندی که در پیش گرفته بشه و راه برای تغییر این قانون باز بشه.

برای دریافت اطلاعات و جزئیات بیشتر به وبلاک آقای مصطفایی مراجه نمایید.

پیشنهاد به دوستان خارج از ایران: به موسسات خیریه شهرهای محل سکونت خود مراجعه کنید.


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

برشی از اختلافهای فرهنگی

امیر امیرانه اینجا در مورد این پست خانم میرزاده که روش تربیتی ایرانی ها یا ترکها رو مقایسه کرده بود با آلمانیها انتقاد کرده بود. شکی نیست که نمیشه در مورد فرهنگ هیچ کشوری با سیستم صفر و یک نظری داد. به هر حال همه جا خوب و بد کنار هم هستن.

    من هم حالا میخوام با تجربه ای که این دو سال از زیر نظر داشتن نسبی فرهنگ این آلمانیها داشتم براتون نظرم رو بگم. من یه جورایی تعصبهای خاص خودم رو نسبت به خاک و فرهنگ و زبان مادریم دارم اما سعی هم میکنم این باعث نشه در مورد فرهنگ  اقوام دیگه منکر نقاط قوتشون بشم و در این خصوص نحوه ی تربیت بچه هاشون خیلی بیشتر توجه من رو به خودش جلب میکنه شاید چون ریشه ی همه چیز رو میشه از همین جا پیدا کرد.

در مورد مهاجرین ترک باید بگم که اکثرشون ازطبقات خیلی ضعیف فرهنگی و اقتصادی ترکیه به عنوان کارگر اینجا اومدن و الان با وجود اینکه بیش از سه نسلشون اینجا هستن با تعصب مانع هر نوع پیشرفتی در این جامعه ی ترکهای مهاجر شدن. هنوزتعداد قابل توجهی از اونها به شدت کم سواد هستن و این ضعف رو به نسل بعدی منتقل میکنن، دلیلش هم عدم فراگیری زبان آلمانی هست که ناشی از به مهد نفرستادن بچه هاست (به علت اعتقاد به سیستم تربیت توسط مادر خانه دار. که این مادرها عموما کم سواد و صرفا مسلط به زبان ترکی هستن) خوب این بچه در سن مدرسه زبان رو خوب نمیفهمه و بالطبع درس رو یاد نمیگیره و ...

از دیگر ویژگیهاشون باید گفت خانواده های پرجمعیت که در خانه های کوچک زندگی میکنن و عموما سه تا شش فرزند خانواده فقط یک اتاق خواب دارن. دعوا و کتک مدل رایج تربیتی بچه ها درخانواده های  ترکه. کم دیده ام با بچه هاشون خوب ومودب و مهربون صحبت کنن.

اما در بین همین ها آدمهای مودب و تحصیل کرده و موجه هم یافت میشود و تعداد دانشجویان ترک در دانشگاهها کم نیست اما به نسبت به جمعیت بالاشون این طیف چشمگیر نیست.

 اما در مورد ایرانیهای اینجا: ایرانیهای مهاجر اینجا  پناهنده های سیاسی هستن که از طبقات متوسط به بالای فرهنگی اون موقع در جامعه ایران محسوب میشدند. خیلی از اینها متاسفانه با سختیهایی که برای خروج از ایران کشیدن با رسیدن به اینجا چسبیدن به کار و دوری جستن از سیاست و یه جورایی از نظر فرهنگی در جا زدن و رشد چندانی نکردن.  در بسیاری موارد نسبت به ایران و مشکلاتش و سرنوشتش علیرغم اینکه هنوز قسمت اعظم فامیلهاشون اونجا هستن واکنشی ندارن و حاضر به کوچکترین فعالیتی نیستن. من  نمیتونم بپذیرم ایده ی حالا که جونم رو خلاص کردم بی خیال بقیه رو اما شاید باید بهشون حق داد چون ما که جای اونها نبودیم. بعضی هم نه، هنوز ایران براشون معنای وطن داره و تا جایی که ازشون بر بیاد قدمهایی بر میدارن.

 تو اکثر خانواده های مهاجر ایرانی یک یا دو بچه دیده میشه. بچه های هم سن و سال من فارسی زبان دومشونه و اون رو با لهجه حرف میزنن (کلا ما ایرانی ها در این موارد خوی نرم ومنعطفی داریم و شاید گاهی زود وا میدهیم. این خوبه یا بد؟ باز هم بستگی داره به اینکه از چه منظری بهش نگاه کنیم). در مورد تربیت بچه تقریبا مثل ایران شاید کمی کم رنگتر، نظام بچه سالاری رو دارن.

تفاوتی که برای من خیلی پر رنگ بوده اینه که ما ایرانیها خیلی آدمهای صبوری نیستیم و خوب در مقابل بچه هامون هم این صادقه. مدارا با بچه در حدی که من شاخهام سبز میشن یکی از بارزترین تفاوتهای تربیت ما و آلمانی هاست و خوب طبیعیه بچه ای که باهاش با صبر و مدارا رفتار بشه خیلی کمتر نق نق و یا گریه میکنه. اما چیزی که نباید از یاد برد اینه که والدین آلمانی با توجه به حمایت دولت نیازی به چند شیفت کار کردن ندارن و طبیعیه که برای بچه هاشون وقت بیشتری دارن که اون رو با حوصله صرف کنن. گرچه من مطمئن نیستم اون بخش از ایرانیها هم که مشکل مالی ندارن صبر کافی داشته باشند اما میخوام بگم به هر حال قیاسی که در بسترهای یکسان نباشه معقول نیست.

اما یه موضوع قابل توجه دیگه که باید بگم قابل قیاس هست اینه که آلمانیها بچه هاشون رو در موقعیتهای خیلی خطرناک هم زیر فشار ترس و استرس قرار نمیدن. تو ایران همه ی ما خودمون تجربه کردیم آه و وای و داد مادری رو که بچه اش چاقو دستش میگیره و یا جایی ایستاده که ممکنه بیافته. این رو شاید باید بگم محال اگرنه اما به ندرت بچه های آلمانی تجربه میکنن. خوب نتیجه اش نترس و با اعتماد به نفس بار اومدنشونه.

در مورد مداد رنگی، مثال خانم میرزاده جالب بود  ولی شاید در قیاس اغراق شده بود اما جامع تر از اون اینه که جامعه آلمان همیشه برای سرگرم کردن بچه ها اهمیت خاص قائله چیزی که ما تو ایران نداریم. من تا بحال اینجا ندیدم مطب دکتری رو که کتاب داستان برای خردسالان و یا اسباب بازی براشون یه گوشه اش نچیده باشن این یعنی مهمه بچه ها کلافه نشن خوب این بچه نق نقو بار نمیاد بزرگ هم که شد آدم صبورتری خواهد بود چون کلافگی بی مورد رو در بچگی تجربه نکرده.

اما همین تربیت متفاوت در سنین بالاتر نتیجه اش گاهی با چیزی که به نظر ما میرسه در تضاده:  ایرانیها در سی سالگی شرایط نسبتا معقول تری از نظر آینده ی شغلی با ثبات دارن اما آلمانیها تعداد زیادیشون هنوز با شغل موقت و درس تموم نکرده دست و پنجه نرم میکنن و یا اینکه دخترهای آلمانی چون باور جامعه اینه که ریاضی خوندن کار دخترها نیست از ریاضی میترسن و تعداد دخترهایی که رشته های مرتبط با ریاضی رو انتخاب میکنن به نسبت رشته های دیگه قابل اغماضه. این نشون میده اون اعتماد به نفس هم همیشه و همه جا دیده نمیشه. پس اگه ما قوتهاشون رو میبینیم در کنارش این ضعفهاشون هم هست که باید ریشه در یه اشکالی در تربیت کودکیشون و یا نظام تحصیلیشون داشته باشه.

به نظرم این نکات کوتاهی بود که من تو این مدت کوتاه به چشمم اومده و این موضوع از منظر روانشناسی قطعا خیلی فراخه که من اصلا در اون حیطه نه قصد داشتم وارد بشم و نه علمش رو دارم و صرفا قصدم بیان بخشی از دیده هام تو این مدت بود که شاید کمکی باشه برای اونها که میخوان نقدی سازنده بر این موضوع داشته باشن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

برای تو مینویسم که بدانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط شکیلا  | 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

سالها بود دیگه ازشون خبری نبود. قاصدکها رو میگم. تو دنیای شاد و شیرین کودکیم موقع بازی تو حیاط چیزی به اندازه ی اینکه یه قاصدک به سراغم بیاد شادم نمیکرد. نمیدونم قانون قاصدکها رو بلدین یا نه. قاصدک حامل خبرهای خوشه اما مقصد داره. ممکنه ببینیش اما مال تو نباشه. اگه مال تو باشه، میاد و آروم نزدیکت میشه و از دستت فرار نمیکنه. اما تو نباید با دیدن یه قاصدک بدوی دنبالش. این رو یادت باشه. چون اگه خودش نیاد پیشت،یعنی مال تو نیست. تو دنیای بچگیم این رو یاد گرفته بودم که اگرچه با دیدن یه قاصدک ذوق زده میشم اما با هیجان دنبالش نکنم و به زور تصاحبش نکنم چون باید بره و خبر رو به صاحب خبر برسونه. پس آروم صبر میکردم و البته تو دلم غوغایی بود که خدایا یعنی میشه مال من باشه؟ و وقتی میشد، دیگه دنیا مال من بود. میومد و رو شونه ام یا لباسم مینشست. با ملایمت و خیلی نرم کف دستم میذاشتم و براندازش میکردم و بعد آروم میبردمش بغل گوشم و بعد یه خبری رو نه که بشنوم اما یه جور الهام شاید و یا حس درونی بهم میداد. یاد یه نفر میافتادم و یه تصوری میومد ازش تو ذهنم و شاید باور نکنین اما محال بود از اون آدم خبری نرسه. یا نامه اش یا تلفنش یا خودش میومد. این یکی از هیجانی ترین اسرار من و قاصدکها بود و بعدش میاوردمش نزدیک دهنم و بهش یه پیغامی میدادم ببره برا هر کسی که دوست داشتم. دنیای شیرینی بود و من یادم نیست از کی دیگه قاصدکی ندیدم تا دیروز و باز همون حس. در حدی که از ذوق اشک گوشه ی چشمم جمع شد و وقتی فهمیدم مال منه، وقتی کف دستم نشست، لرزش دستم رو حس میکردم و مثل همون شکیلای کوچولو ذوق زده تماشا کردمش و خوشحال شدم که قاصدکها برای همیشه ترکم نکردن. دوست داشتم نگه میداشتمش برای همیشه اما یادم اومد قاصدک تا وقتی مسافره شاده پس پیغامی دادم بهش و راهیش کردم. خوشحال شدم که خبرهای خوش همیشه هستن و به صاحبشون میرسن. مثل امروز که قاصدک در خونه ی فاطمه شمس رو زد و یکی از بهترین خبرهای عمرش رو بهش داد. برات خوشحالم فاطمه ی مهربان . تبریک میگم خبر خوب آزادی محمدرضای عزیزت رو. امیدوارم تو همین روزها خیل قاصدکها به خونه ی همه عزیزان در بند سری بزنن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط شکیلا  |