گیرم همه غمگینیم از اتفاقات این چند وقته. افسوس میخوریم از خونهای پاک ریخته شده، نگرانیم برای عزیزان در بند، ترس داریم از وخیم تر شدن شرایط و ... اما با این همه آنچه به دست آوردیم کم ارزش نبوده و لاجرم بها براش پرداخته ایم. اتحاد ملت با وجود اختلاف سلیقه هاشون، آگاه شدن طبقات مختلف جامعه از اوضاع سیاسی مملکت، عوض شدن نگاه دنیا به ایرانی و باور اینکه ایرانی از دولتش متمایزه و برای آزادی با شهامت مبارزه میکنه، عقب نشینی رسانه های خارجی در تبلیغات منفی علیه ملت ایران، آگاهی دنیا از اینکه دولت چه بر سر ملت میاره و ... اینها دستاوردهای کمی نبوده. حالا دیگه لازم نیست به کسی توضیح بدیم فلانی نماینده ی مملکت ما و انتخاب ما نیست. دیگه همه میدونن و میشه باز فخر فروخت. میشه افتخار دو چندان کرد به ایرانی بودن و هم وطن بودن با مردمی که حتی به قیمت مرگ تسلیم زور نمیشن، دروغ رو باور نمیکنن، از حقشون نمیگذرن و میشه بیش از قبل عشق ورزید به اون خاک و آدمهاش.
آره، من پشیمون نیستم چون نه تنها باخت رو باور نکردم که خودم رو خودمون رو برنده ی این نبرد هم میبینم اگر نتیجه ی مطلوب رو امروز نگرفتیم اما فردا از آن ماست. من دمیدن سحر را باور دارم. من گیرم دلم پر ز خون و دو چشمم پر آب اما امیدم قوی است و خدایم هم همین نزدیکی است. خدایی که دروغگو دشمنش است و بر جای حق نشسته و ذره ای خیر و شر نزدش گم نمیشه. کسی نمیتونه این امید و این خدا رو از من بگیره.
به امید ایران آزاد و ایرانی شاد به همین زودی ها.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
این روزها دلهره و ترس و اندوه و ماتم رهایم نمیکند. مثل اونها که تو ایرانن کار و زندگی و درس و مشق و فکر و ذکرم همش اونجاست و درگیر حوادث اخیر. مدتهاست میخوام بیام بنویسم اما تمام وقتم پای سایتهای مختلف برای دریافت اخبار میگذره فرصت ندارم به وبلاگها حتی سر بزنم ببینم اونها از این روزها چی مینویسن.و حالا وقتی میبینم مردم کشته میشن و فقط یه لحظه خودم رو میذارم جای فرزند و یا خواهر اونها بغضه که گلو رو و اشکه که چشمام رو رها نمیکنه. این اتفاق از بغل گوش عزیزان من رد شده و چه فرقی میکنه اونها هم حتما عزیز کسی بوده اند.
امروز وقتی فیلم لحظه ی جون دادن دانشجویی تو اصفهان رو دیدم ....
نمیتونم دیگه نمیتونم ...
پی نوشت: خدایا از بچگیم شنیدم که میگن جای حق نشستی. نشون بده که تو همون خدای بچگیهای من هستی نه اون که این ها میگن و میپرستن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
بهنظرم رسید قبل از انتخابات بگم چرا دارم یه
موسوی رای میدم و به کروبییا رضایی نه.
راجع به احمدی نژاد هم که فکرمیکنم نمیخواد حرفی بزنم چون همه میدونیم چرا. دیگه
از این بدتر فکر نمیکنم گزینه ای باشه و تو این چهار سال بدون فشار از جانب گروه
یا حزب یا رهبری، آنچه باید نکرده و هر آنچه نباید کرده.
در مورد
کروبی موافقم که ایده های نویی مطرح کرده و برنامه اش خوب و متفاوته. اما با
دیگرانی که به بهانه ی رای دادن به ایده های خوب بهش رای خواهند داد موافق نیستم
چون به مطرح کننده ی این ایده های خوب اعتماد ندارم. این آدم با وجودی که این
روزها از عملکردش در مورد زندانیان و احقاق حقوق ملت بسیار شنیدم از دید من سابقه
ای داره که اصلا دور نیست و بهانه ای هم براش نداره و اون سازشش با رهبری در زمان
ریاست مجلسه. در شرایطی که دولت اصلاحات روی کار بود و با مجلسی که اگه همراهیش میکرد قطعا
شاهد تغییرات فوق العاده میبودیم، همین عدم حمایت او و مجلسش باعث شد که این همه
گلایه از خاتمی بمونه که کاری میتونست بکنه کارستان و نکرد. اما همه ی اون گله مند
ها یادشون رفته کسی که امروز سنگش رو یه سینه میزنن و داد اصلاح طلبیش رو میدن
خودش متهم به اینه که پشت خاتمی رو خالی کرده و چوب لای چرخ اصلاحات
گذاشته. علاوه بر این از سوادش و قدرت بیانش هم در این مناظرات نقطه ی قابل
تاملی در نیومد. تنها پشتوانه ی محکمش تیم قدری است که در مورد بعضیشون امید به
گرفتن رای اعتماد از مجلس نیست و در مورد بعضی دیگه احتمال ادامه ی همکاریشون با
کروبی زیر شک است، چون در حزبهای خودشون اولین اقدامشون در قبال مخالفت ترک حزب بوده.
بنابراین به کروبی رای نخواهم داد. گرچه از اینکه رای ندادن به او منجر به بهره
برداری علیه اون ایده های تغییرمیشه ناخرسندم اما جمعه روز انتخاب رئیس جمهوره نه
رفراندم برای ایده های بیان شده. گرچه بهتر بود اگر این ایده ها از سوی فردی مطرح میشد
که از نظر من مقبولیت ریاست جمهوری را میداشت و این دو انتخاب رو کنار هم جمع
میکرد اما حالا که نیست اولویت من رئیس جمهور مناسب تر است که
از این مسیر میتونم امیدوار باشم شرایط رسیدن به اون ایده ها هم اندک اندک مهیا
بشه.
در مورد
رضایی باید بگم با وجودیکه درزمینه یتخصص
خودش خوب صحبت کرد و در مناظرات با بیانی قوی و با مستندات کافی ظاهر شد و شاید
تنها کسیه که تونست احمدی نژاد رو وادار به عقب نشینی ازبعضی ادعاهای خلاف واقعش
بکنه اما به جز در موارد اقتصادی حرف دیگه ای ازش نشنیدم. علاوه بر این، عقبه ی
سپاهیش هم آدم رو به فکر وامیداره. موافقم که آدمها تغییر میکنن و اگه این موضوع
رو در نظر بگیرم، احتمال تغییر در مورد او پس از این همه سال باور کردنی تر از
تغییر کروبی در این زمان کوتاه است. اما او هم انتخاب من نیست.
و اما
موسوی، با وجودی که بعضی از اینکه پیرو خط امام است شاکی هستند اما به نظر من کسی
که انقلابی واقعی بوده و مونده باشه بسیار قابل اعتماد تر از کسانی است که رنگ عوض
کرده اند. لااقل این آدم خط قرمزها و مرزهایی داره که میدونم بهشون پایبنده. اهل
دزدی نبوده و نیست چنانچه دیدم مو لای درز پرونده ی پاکیش نرفته. معتقد بودن و در
عین حال دگم نبودنش میتونه دو جبهه رو همراهش کنه چیزی که خاتمی متاسفانه ازش بی
نصیب بود و یکی از دلایل ضعف دولتش همراه نداشتن اون طیف اصولگرای جامعه بود. تنها
خرده ای که از موسوی گرفته شده کشتارهای دهه ی شصت در دوران نخست وزیریشه که از
دید من با توجه به اینکه اون زمانمصادف
با حضورخمینی بوده قابل قیاس با حالا نیست. تمام معترضین خودشون واقفند در اون
زمان نه موسوی، نه هیچ شخص دیگه ای توان رو در رویی با خمینی رو نداشته و اگر هم
داشته امروز امکان تایید صلاحیت برای کاندیداتوری رو نمیداشته.
پس با این
تفاصیل رای من میر حسین موسوی است.
به امید
اینکه دیدن ایران آباد به عمر هممون قد بده روز جمعه با هم پای صندوق های رای.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط شکیلا
|
حال خوش امشبم رو مدیون تو هستم. پس از مدتها تنش و اضطراب منتظر بودم ببینم با احمدی نژاد چگونه رو در رو میشی که باید بگم امشب ما رو ساختی. در اوج ادب، انتقادها و ایراداتت رو بیان کردی و این کار برای مایی که میدونیم طرف شدن با کسی مثل احمدی نژاد و شیوه های اون یعنی چه، بسیار با ارزش بود. شاید بهت خرده بگیرن که چرا به همه ی سوالها جواب ندادی اما به نظرم اغماض از بعضی سوالات انتخاب بهتری بود که وگر نه باید تا پایان او میپرسید و تو جواب میدادی و فرصتی برای مطرح کردن سوالی از سوی تو نمیماند.
فقط خواستم بگویم پشتت هستیم و به امید پیروزی.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
هنوز هم وقتی اسمش رو میشنوم
یا یه ترانه شامل کلمه ی وطن به گوشم میخوره، حسی زیر رگهام میدوه وچشمهام غرق اشک
میشن (همین الان). هنوز اخبار اون سرزمین اونقدر برام مهمه که دنبالش کنم. هنوزحتی
نتیجه ی بازی فوتبال تیم ملیش سوژه ایه که ذهنم رو غلغلک میده و ...
همه ی اینها یعنی اینکه حتی
اگه شرایط حاکم بر اون سرزمین من رو مجاب به انتخاب گزینه ی کوچ کرده اما اونجا
مام وطن منه. یعنی ریشه های من تا ابد به اون خاک گره خورده حتی اگر ساقه ام رو تو
خاک دیگه ای قلمه یا پیوند بزنم. من قطعا میدونم یه روزی بر خواهم گشت حتی اگرشده
برای مردن. برا همین آینده ی اون سرزمین برام مهمه و تنها کاری که تو این شرایط
ازم بر میاد اینه که از حق شهروندیم استفاده کنم.
من رای میدهم.
به گزینه ی بد و بدتر کاری
ندارم. از شرایط فعلی ناراضیم پس به کسی که در حال حاضر معقول ترین گزینه ی منه -میر حسین موسوی-
رای میدهم. معتقد به ایده آل نیستم اما به پیشرفت و بهبود چرا. برای رسیدن به شرایط
بهتر باید با تغییر آغاز کرد اون هم
گام به گام. اولین گام هم رای دادنه.
به امید رسیدن به نتیجه، به سلامتی
ایران
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
میبینی، شده عین جهنم مسلمونها وضع من این روزها. وقت داشتم اما حال نوشتنم نبود. حالا حالش هست اما وقتش نیست.
الان یه زنگ تفریح زدم برا خودم که بیام و یه ریزه بنویسم.
نمیدونم چون دیشب با مامان و بابا و شکیبا حرف زدم اما با صدرا نه یهو دلم براش تنگ شد و پر کشید یا چی؟! اما یهویی بد جور هواش رو کردم و دلم خواست کنارم بود و رو یکی از اون مودهای پرحرفی و بذله گویی و به ترک دیوار خندیدنش تا با هم از ته دل ریسه میرفتیم به حدی که اشکمون در میومد. اونقدر دلم براش تنگ شد که اشکم دراومد.
نمیدونم اما وقتی اینجوری دلتنگ خانواده ام میشم با وجودی که این دوری انتخاب خود خواسته ام بوده برای صعود تو زندگیم و داشتن آرامش اما باز هم دلم میخواد اونهایی رو که مسبب این انتخابن و یا بهتره بگم باعث شدن شرایط مطلوبمون امکان تحققی تو وطنمون نداشته باشه، ببندم به فحش و لعن و نفرین اما باز میگم چرا دلم رو برا مشتی نادان سیاه کنم. میبینی با ما چه کرده اند، راه مقابله ای نیست حتی دلمون رو هم نمیتونیم خنک کنیم چون اثرات جانبیش به خودمون برمیگرده، هٍی!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
مدتیه حال نوشتن ندارم. حرف زیاده مثلا یه ماجرای حالگیری اساسی، سفر نوروزی، بهار بی نظیر و بسیار گرم و زود هنگام اینجا، دلتنگی بهارهای شهرم، اکتیو شدنم با کلاسهای ورزش و رقص، کوتاه کردن موهام، دعوت یکی از دوستام به یه بازی و ... اما حس تعریفش نیست.
سعیم اینه در همین حد تلگرافی نمونه.
گفتم بهتون بگم نگرانم نباشید فقط همین.
تا بعد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|
عید داره میشه و بهار داره میرسه. الان دیگه باید سر کوچه باشه اما چون عجله نداره فکر کنم تا برسه پشت در و پر بکشه تو خونه ها دو روزی طول بکشه.
امروز اینجا هوا جوری آفتابی بود که من به پوشیدن یه ژاکت تنها اکتفا کردم دوستانی که میدونن من چقدر سرمایی هستم الان خوب تونستن تصور کنن این یعنی چه هوایی بوده. درختها هم پر از جوونه های ناز و خوشگل شدن. پرنده ها چه چه میزنن و خلاصه که همه جا نشونه های بهار رو میشه دید.
من هم از اینجا به همتون تبریک میگم و امیدوارم شکوفه های شادی باز بشن و دلتون رو آکنده از عطرشون کنن.
سال نو و عیدتون مبارک.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط شکیلا
|